روز های پنج شش ماه قبل، مصادف بود با اضطرابی که تازه در حال تجربه آن بودم. از پست های اردیبهشت و خرداد و تیر کاملا مشهود است. آن روز ها مینوشتم: «ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه!» و زیر لب استغفار میگفتم، «یا خیر حبیب و محبوب» میگفتم، آن حس و آن دلهرهی دوست داشتن، دست من نبود. انگار آن سدّی که برای چشمهی جوشان محبت و احساساتم گذاشته بودم کمی ترک خورده بود و من، ترسیده و لرزان جاری شدن آرام آرام عواطف را احساس میکردم. تلاش می کردم آن حجم آب رها و جاری را به سرمنشاء باز گردانم ولی آب رفته کی به جوی باز گشته بود که برای من دومینش باشد؟
روز های اردیبهشت و خرداد و تیر پر بود از تپش های قلب ممنوعه که خودم را هزاران بار بابتشان دشنام دادم. همان تپش های قلبی که بخاطرشان توی صحن انقلاب رو به روی گنبد اشک ریختم و از امام رضا خواستم سودای هر کس و هر چه قسمت من نیست را از سرم بیندازند. راهی از من به او نبود. اگر با منطق دنیا و دو دو تا چهارتایی عقل حساب می کردید، احتمالش صفر که نه، شاید منفی میشد!! در دنیای ریاضیات احتمال عددی از صفر تا یک است ولی ماجرا از آن چه فکر میکردم و فکر میکردید ناممکن تر از صفر جلوه مینمود.
روز ها می گذشت و من اسیرتر می شدم، چنان کسی که در باتلاق دست و پا بزند. فایده نداشت، هر کاری میکردم تپش های تند اضافی گاه و بیگاه قلبم قطع نمیشد که نمیشد. سپرده بودم به خدا، گاه نگران آینده و گاه نگران روز های پر اضطراب گذشته، روز های حال را سپری میکردم. چارهای نداشتم. من اسیر شده بودم، چنان گنجشکی بی اراده در دام یک صیاد زبردست.
مرداد آمد و پر از شگفتی بود. شهریور، مهر و آبان. هر کدام به نوعی باور پذیر نبودند. عجیب بود و پر از نشانه برای باور به تقدیر. آن روز ها - و البته همین روز ها هم! - اگر مرا رو به روی یک خداناباور می نشاندند و می گفتند با او درباره وجود خدا حرف بزن و مباحثه کن، بی شک داستان خودم را برایش تعریف می کردم و میگفتم از هیچ کس جز خدا چنین اتفاقاتی بر نمی آید. هیچ انسانی نمی تواند این چنین توالی اتفاقات را رقم بزند.
روز های پنج شش ماه قبل که مصادف بود با اضطرابی که تازه در حال تجربه آن بودم، همان روز ها که توی وبلاگ پست گذاشتم «ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه!»، حواسم نبود که ادامه شعر این است «هر چی محال میشد، با عشق، داره میشه! انگاری داره میشه ... :)»