پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال 7 سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

۱۸ مطلب در آذر ۱۴۰۰ ثبت شده است

ریشه حقیقی

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۵۸ ب.ظ

معادله درجه دویی بودی که فکر می‌کردم دلتای آن منفی ست و هیچ جوابی ندارد. یک بار سعی کرده بودم این معادله را حل کنم و دیده بودم جوابی ندارد. بی‌خیالش شده بودم. غافل از اینکه ظاهرا راه حل من یک اشتباه محاسباتی ساده داشت و جواب دلتای من صفر می‌شد. معادله من یک جواب داشت، فقط یک ریشه مضاعف: تو!

  • سایه

عروسی با کفش های کتانی

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ۱۰:۵۸ ق.ظ

روز عقد، قرار بود ساعت ۴ رواق دارالحجه باشیم. قبلش با آقای همسایه رفته بودیم بهشت رضا و ایشان مرا ساعت ۲ جلوی در خانه پیاده کردند و خودشان هم رفتند منزل که لباس هایشان را عوض کنند. باید حتما کارهایم را انجام می‌دادم، به داد موهایم می رسیدم و البته لباس هایم را اتو می کردم و پر واضح بود که زمان تا ساعت ۴، اصلا با من همکاری نمی‌کرد :) ساعت ۴ هنوز در خانه بودم. کفش هایی که با آنها میخواستم بروم حرم را تهران جا گذاشته بودم و به جز کفش های پاشنه دار سالن، فقط کفش های کتانی ام را داشتم. شده بودم عروسی با کفش های کتانی مشکی* که توی اسنپ به سمت حرم نشسته بود و برای عقد خودش دیر کرده بود. اما دلم آرام بود. دیگر دیر شده بود و من نمی‌توانستم زمان را به عقب برگردانم یا به مهمان ها بگویم چند دقیقه ای تحمل کنند. خندیدم و از اسنپ پیاده شدم و به سمت گیت های ورودی حرم دویدم. به خانمی که آدم ها را می‌گشت گفتم: «من الان عقدمه! میشه منو زودتر بگردین؟» :) نگاهی به کفش های کتانی انداختم و دعا کردم حرفم باور پذیر باشد :) توی حرم می دویدم تا به رواق برسم. در تمام آن لحظات اضطراب دیر کردن جلوی مهمان ها بر من غلبه کرده بود ولی باز هم مهم نبود. فقط خنده ام گرفته بود و دعا دعا می‌کردم زودتر برسم.

رسیدم و خانواده ام و خانواده آقای همسایه و خودشان را دیدم. و البته در طی اتفاقی شگفت و عجیب، خانم سپیدار را دیدم که خودش را از تهران رسانده بود که سر عقد باشد و البته به من چیزی نگفته بود :) تا چند دقیقه مات و مبهوت نگاهش کردم و به صورتش دست زدم که ببینم واقعی ست یا نه :) دو ساعت بعدی صرف خواندن نماز و خواندن سوره نور و دعا کردن و جاری شدن خطبه شد. در آینه ی مخصوص عقد حرم نگاه کردم و خود ۷_۸ ساله ام را دیدم که ۲۱ سالگی را دور می دیدید، خود ۱۲-۱۳ ساله ام را دیدم که فکر می کرد تشکیل خانواده چیز به غایت عجیب و دوری ست، خود ۱۹-۲۰ ساله ام که داشت به خانم صاد می‌گفت: خانم دکتر! من احتمالا هیچ وقت ازدواج نکنم! و بعد برگشتم به سایه ی ۲۱ سال و ۶ ماه و و ۱۸ روزه که تصویرش با چادر سفید توی آینه افتاده بود. زندگی با سرعتی فراتر از انتظار من پیش می‌رفت و من باور نمی‌کردم. البته حالا که بیشتر از یک ماه از آن روز گذشته، کم کم دارم هضم می‌کنم که دقیقا چه اتفاقی افتاده.

قطعا سرنوشت روز های شیرینی و روز های تلخی برایمان خواهد داشت. قطعا باز هم فراتر از انتظار من تند تر و زودتر به پیش خواهد رفت، قطعا آنچه که تصور نمی کنم - خوب یا بد - را برایم رقم می‌زند اما مهم نیست، چون «حسرت نبرم به خواب آن مرداب، کآرام درون دشت شب خفته ست/ دریایم و نیست باکم از طوفان، دریا همه عمر خوابش آشفته ست!»**

*عکس کفش های کتانی در اسنپ را پیوست می‌کنم، باشد که ایمان بیاورید. قسمتی از دست هایم معلوم بود. اما جای نگرانی نیست چون خانم سایه سانسورچی بسیار قهاری ست.

**این شعر را آقای همسایه همیشه می خوانند.

  • سایه

شیشه پاک کن

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ۰۱:۳۵ ق.ظ

حس می‌کنم تاریک شده ام. البته نه که قبلش خیلی صاف و زلال بوده باشم ها، نه اصلا، اما حداقل اگر نسبت به قبل حساب کنیم کمی شیشه دلم کدر «تر» شده. حس می‌کنم دوست دارم [و نیاز دارم!] کمی صحیفه بخوانم، کمی قرآن را ورق بزنم، برای بقیه دعا کنم، بعد نماز فوری از جایم نپرم و با طمانینه اندکی نام عزیزانم را بر زبان آورم و یادشان کنم. حس می‌کنم گرد و غبار روحم را گرفته، از منشأ نور فاصله‌ام بیشتر شده، نمی‌دانم دقیقا چه طور توصیفش کنم! مثلا انگار که یک چیز کثیف به نام دنیا مرا در خودش غرق کرده باشد. قلبم رقیق نیست و این اذیتم می کند. باید هر چه زودتر یک چاره ای برایش پیدا کنم. چاره ای در حد شبی یک صفحه قرآن، شبی یک دعای صحیفه، روزی یک دعای فرج. به نظر ساده می آید اما برای دل‌های گرد و غبار گرفته جواب است. جوابِ جواب!

  • سایه

دو خروس جنگی.

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۳۸ ب.ظ

دو سه هفته پیش، وقتی دیگر ساعت کاری کتابخانه مرکزی دانشگاه تمام شده بود و ما کوله به پشت از چهارراه مسجد دانشگاه به سمت در فنی راه افتادیم، ناگاه به سرمان زد که بازی کنیم. به پیشنهاد آقای همسایه و استقبال بی سابقه من، انتخاب ما «خروس جنگی» بود. باید دست ها را در هم قفل کنید، یک پا را هم بالا نگه دارید و بعد با ضربات به طرف مقابل، کاری کنید که او تعادلش را از دست بدهد و پایی که بالا نگه داشته را روی زمین بگذارد. ایده خوبی بود. ساعت ۸ شب، در دانشگاه رو به روی دانشکده حقوق و علوم سیاسی کیف هایمان را روی نیمکت قرار دادیم و دست ها را در هم قفل کردیم. بازی شروع شد. حقیقتا در مقابل ضربات آقای همسایه مغلوب بودم و تمام قوای من برای نصف قوای ایشان هم کافی نبود. برای بُرد مصمم تر شدم. دست هایم را محکم تر دورم حلقه کردم و سعی کردم با تمام زورم تعادل آقای همسایه را بر هم بزنم. نمیدانم چه شد، در کسری از ثانیه - که خودم متوجه نشدم - دیدم که با آرنج و سر روی زمین افتاده‌ام. با سوزشی شدید در آرنجم و درد و سرگیجه ای توی سرم. چند لحظه حقیقتا نفهمیدم چه شد و بعد صدای آقای همسایه را می شنیدم که نگران صدایم می کردند و حالم را می‌پرسیدند. بعد از گذشت چند دقیقه که سرگیجه ام برطرف شد، نشستم. آرنجم به طرز بدی زخم شده بود و خونی بود. لباسم هم همینطور. ولی کلیپس موهایم از ضربه به سرم جلوگیری کرده بود. آن دقایق جلوی دانشکده روی نیمکت، صرف اصرار خودم برای رفتن و اصرار آقای همسایه برای ماندن شد.

الان زخم روی آرنجم کم کم ریخته و در حال ترمیم است، سرم شکر خدا سالم است و از آن روز تنها چیزی که بر جا مانده خاطره بامزه ای ست از خروس جنگی بازی کردن دو دیوانه رو به روی دانشکده حقوق. این خاطره را اینجا ننوشته بودم و باید ثبت اش می‌کردم.

  • سایه

درس‌های زندگی: این قسمت خاله سین

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۳۴ ق.ظ

خاله سین ۴ ماه است که باردار است. صبح ها ساعت ۶ صبح هنگام بیداری حالت تهوع بر او مسلط میشود تا حدود های ظهر. قرص ضد تهوع هم خیلی ظاهراً برایش کارساز نیست. به قد و قواره حالت تهوع نمی آید که آنقدر ها هم اذیت کننده باشد ولی واقعا کلافه کننده است. پارسال، قرصی می‌خوردم که عوارض جانبی اش حالت تهوع صبحگاهی بود. هر روز صبح با حال زار روی مبل های خانه دراز می‌کشیدم و منتظر می‌شدم فقط تمام شود. من فقط حالت تهوع داشتم و باید تحمل می‌کردم و چاره ای نبود ولی تمام آن روز ها به این فکر می‌کردم که اگر این یک چشمه کوچک از بارداری ست، آیا  -روزی اگر قسمت شد- از پس آن بر می‌آیم؟ ولی بعد خاله سین را می بینم که در اوج حالت تهوع و بی حالی، با ذوق کمدی که میخواهد برای جوجه بگیرد را نشانم می‌دهد، لباس هایش را انتخاب می‌کند و برای آینده‌اش برنامه می‌ریزد. «مادرانگی» ! اعجازی که دست کم‌اش می‌گرفتم!

  • سایه

اذا حَسَد

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۱۸ ق.ظ

شروع به حسودی کرده بودم. حسودی به هم‌اتاقی هایت که الان تو را می دیدند، حسودی به صفحه لپ تاپ که خیره خیره نگاهش می‌کردی، حسودی به هم کلاسی ها وقتی صدایت را هنگام ارائه می شنیدند. منِ دل‌تنگ نَشو، حال بی اندازه حسود شده بود و به تک تک لحظات با تو بودن چنگ می‌زد و مرورشان می‌کرد چنان تشنه‌ای که آب دریا می‌خورد. هر لحظه در آرزوی رفع عطش، تشنه تر، دلتنگ تر.

شروع به حسودی کرده بودم، به قطرات باران که روی موهایت می چکید. به پیرهنت که تو را در بر گرفته بود، حتی به موس! که در تماس دائمی دستانت قرار داشت. منِ آرام، حال طوفان‌ ای شده بودم که داشت شهرِ تمام آرامش ها را در می نَوردید و از آن هیچ چاره ای نبود. شده بودم کویری خشک و بی آب در حسرت یک جرعه کوچک آب. شده بودم گیاهی فسرده در جست و جوی باریکه‌ای نور. شده بودم گنجشکی گم شده و لرزان به دنبال خانه‌اش.

یاد آن شب ها افتاده بودم که با تا نیمه های شب بیدار می ماندم. یاد آن شب ها که قلب کوچکم ترانه فروغ را زمزمه می‌کرد: «شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت/ احساس قلب کوچک خود را نهان کنم!/ بگذار تا ترانه من رازگو شود/ بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم...» قلب من، دستاویزی جز کلمات فیلتر شده برای این راز کوچک ولی در حال رشد نداشت. مجبور بود که حسرت بخورد و حسود شود. به جز حسرت هیچ حاصلی از تو نبود. منِ حسود بودم و تو بودی و فقط تعدادی کلمه روی صفحه سفید و قلبی که چند کیلومتر آن ور تر بدون اطلاع تو می‌تپید ...

  • سایه

چشمه‌های خشکیده

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۱:۵۶ ق.ظ

هر وقت سعی کرده ام که کلمات را به زور روی صفحه ی سفید بیاورم، مقاومت کرده اند و بدتر در سوراخ سمبه های مغزم پنهان شده اند. نوشتن زوری نمی شود. بار ها به تجربه این را فهمیده ام. از همان زمان که معلم انشا و نگارش می گفت درباره ی فلان چیز بنویسید و من می توانستم درباره همه چیز کلمات را پشت هم تند تند ردیف کنم جز همان فلان چیز.

الان هم روی دور ننوشتن افتاده ام. البته راستش را بخواهید خیلی هم بی دلیل نیست. یکی از علت هایش این است که دچار خودسانسوری شده ام. می‌خواهم بنویسم ولی عواملی مرا از نوشتن منع می‌کنند. می‌ترسم اینجا را تبدیل به بنگاه و فضای ازدواجی کنم. تا می آیم یک چیز بگویم زود شمشیر را غلاف می کنم. وقتم هم محدود شده. حساب کردیم و دیدیم که تنها در صورتی می‌رسم یک‌جوری کنکور ارشد را جمع و جور کنم که از روی خلاصه ها بخوانم. چیزی به کنکور نمانده و حجم منبع ها بسیار است. حرف هایم هم تکراری شده. افتاده روی دور باطل: «مدرسه را نمی‌خواهم، کنکور ارشد سخت است، از اینکه توی وبلاگ نمی نویسم شرمنده ام» و مدام همین را تکرار می کنم. نه که اتفاق جدیدی نیفتاده باشد، فقط نمی‌دانم چرا قلمم یاری نمی کند. من که این یکی دو هفته به حال خودش رهایش کرده بودم. پس چرا محل‌ام نمی‌گذارد؟ تق تق! آهای! هیچ کسی نیست که در را به روی کلمات من باز کند؟

  • سایه

جوجه ای در تلاش برای شکستن تخم.

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۴۰۰، ۰۵:۲۴ ب.ظ

وقتی چیزی برای از دست دادن ندارم بی باک می شوم. گستاخ و جسور. می زنم به دل دشمن، می دوم در دشت و بیابان، کوله به پشت کل دنیا را می گردم، سرخوشانه به هر کس و هر چیز که پیش بیاید می خندم و حقیقتا چیزی برایم مطرح نیست. ولی وقتی چیزی را به دست آورده باشم ناگهان ترس برم می دارد که نکند از دستش بدهم؟ نکند اتفاقی بیفتد؟ و می شوم سایه ای محتاط و حساس. به جای زدن به دل دشمن، پشت سنگر پناه می گیرم. به جای دویدن در دشت و بیابان، آهسته و قدم به قدم راه های آسفالت را طی می کنم. به جای کوله به پشت کل دنیا را گشتن، هزار تا چمدان بر میدارم و ده دفعه بلیط هواپیمایم را چک می کنم. نگران هر نگاه و هر لبخند و نیشخند آدم ها می شوم و دیگر همه چیز مطرح می شود! من فقط سعی می کنم آرام آرام از دایره امنم بیرون بیایم و تجربه کنم. و البته این تصمیم بدون تو امکان پذیر نبود.

  • سایه

انگاری داره میشه!

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۴۰۰، ۰۵:۲۶ ب.ظ
روز های پنج شش ماه قبل، مصادف بود با اضطرابی که تازه در حال تجربه آن بودم. از پست های اردیبهشت و خرداد و تیر کاملا مشهود است. آن روز ها می‌نوشتم: «ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه!» و زیر لب استغفار می‌گفتم، «یا خیر حبیب و محبوب» میگفتم، آن حس و آن دلهره‌ی دوست داشتن، دست من نبود. انگار آن سدّی که برای چشمه‌ی جوشان محبت و احساساتم گذاشته بودم کمی ترک خورده بود و من، ترسیده و لرزان جاری شدن آرام آرام عواطف را احساس می‌کردم. تلاش می کردم آن حجم آب رها و جاری را به سرمنشاء باز گردانم ولی آب رفته کی به جوی باز گشته بود که برای من دومینش باشد؟
روز های اردیبهشت و خرداد و تیر پر بود از تپش های قلب ممنوعه که خودم را هزاران بار بابتشان دشنام دادم. همان تپش های قلبی که بخاطرشان توی صحن انقلاب رو به روی گنبد اشک ریختم و از امام رضا خواستم سودای هر کس و هر چه قسمت من نیست را از سرم بیندازند. راهی از من به او نبود. اگر با منطق دنیا و دو دو تا چهارتایی عقل حساب می کردید، احتمالش صفر که نه، شاید منفی می‌شد!! در دنیای ریاضیات احتمال عددی از صفر تا یک است ولی ماجرا از آن چه فکر می‌کردم و فکر می‌کردید ناممکن تر از صفر جلوه می‌نمود.
روز ها می گذشت و من اسیرتر می شدم، چنان کسی که در باتلاق دست و پا بزند. فایده نداشت، هر کاری می‌کردم تپش های تند اضافی گاه و بیگاه قلبم قطع نمی‌شد که نمی‌شد. سپرده بودم به خدا، گاه نگران آینده و گاه نگران روز های پر اضطراب گذشته، روز های حال را سپری می‌کردم. چاره‌ای نداشتم. من اسیر شده بودم، چنان گنجشکی بی اراده در دام یک صیاد زبردست.
مرداد آمد و پر از شگفتی بود. شهریور، مهر و آبان. هر کدام به نوعی باور پذیر نبودند. عجیب بود و پر از نشانه برای باور به تقدیر. آن روز ها - و البته همین روز ها هم! - اگر مرا رو به روی یک خداناباور می نشاندند و می گفتند با او درباره وجود خدا حرف بزن و مباحثه کن، بی شک داستان خودم را برایش تعریف می کردم و می‌گفتم از هیچ کس جز خدا چنین اتفاقاتی بر نمی آید. هیچ انسانی نمی تواند این چنین توالی اتفاقات را رقم بزند.
روز های پنج شش ماه قبل که مصادف بود با اضطرابی که تازه در حال تجربه آن بودم، همان روز ها که توی وبلاگ پست گذاشتم «ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه!»، حواسم نبود که ادامه شعر این است «هر چی محال می‌شد، با عشق، داره میشه! انگاری داره میشه ... :)»
  • سایه

همان همیشگی.

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۳۸ ق.ظ

عذرخواهم اگر مدتی ست پست های این وبلاگ ازدواجی شده. اینجا نمودی از من است و دوست دارم کمی هم از این جنبه از زندگی بنویسم. راستش من هنوز همانم. من از یک دختر کتانی پوش و روسری های نخی سر کُن، به یک دختر کفش پاشنه بلند پوش با لباس های سفید و روسری های ساتن سَر کُن تبدیل نشده ام! البته درست است که هر جایی اقتضائات خودش را دارد و مثلا نمی توان یک مهمانی رسمی را با کفش های کتانی مشکی خاکی رفت! حرفم این است که موود همیشگی من هنوز همان است که بود. من مدرسه که می روم مانتو های نو و جدید سفید و شیری نمی پوشم، کفش پاشنه 7 سانت پایم نمی کنم، من وقتی می روم دانشگاه وقتی سردم می شود سویی شرت می پوشم، یا شلوار لی پایم می کنم! نه که تیپ های دیگر مذموم باشد، حتی به نظرم زیبا هم هست، من هم بعضی موقع ها نحوه پوششم رسمی می شود ولی به قول خانم ترنج، ازدواج قرار نیست از ما شخص دیگری بسازد! قرار نیست یکهو همه چیز زیر و رو شود! دوست دارم تمام تلاشم را بکنم که در پوشش و رفتار و بقیه جنبه های زندگیم خودم باشم، نه تعریف کلیشه ای و لوسی به نام "عروس!"

  • سایه