پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن است. تجربه ای باعث شد که همه ی آن چهارسال را رها کنم و به اینجا «پناه» بیاورم.

•اینجا خبر خاصی نیست. عملا ستاره خاکستری بالای پنل شما بخاطر این وبلاگ، مدام روشن خواهد بود. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

در باب مادرانگی

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۴۰۰، ۰۱:۱۵ ق.ظ

*در باب مادرانگی، قسمتی از این پست

، نیاز به ایثار و از خودگذشتگی دارد، مادر روابط را بر اساس نفع شخصی تنظیم نمی کند، مادر مقابل فردگرایی است، مادر علیه حساب گری های عقل معاش است. وقتی عقلِ خوداندیش محور قرار گرفت، وقتی «من» مهم شدم و همه جهان بر اساس رابطه شان با من سنجیده شدند، وقتی مهم ترین موجود عالم، خودم شدم، مادرانگی و بنیان های آن محو می شود و وقتی که مادرانگی و بنیان های آن محو شد، فرزند آوری به مذبح تردید می رود... مادر بودن سخت است و پر از مشقت و زیان.

چرا باید «خود»م را از ریخت و قیافه بیندازم؟ چرا باید بهترین سال های زندگیم را صرف دیگری کنم؟! و در ازای آن چه به دست می آورم؟! نه پولی، نه مفعتی، نه بردی، مادری، باخت صرف است، مادر هفت-صفر می بازد. پس جامعه و زندگی جمعی و هر گونه ارتباط با دیگری، دو الگو دارد، یا الگوی مادرانه و یا الگوی خودخواهانه؛ اگر جامعه بر اساس مادرانگی بنا نشد، خیانت اجتماعی، عدم تعهد و فردگرایی اصالت پیدا می کند، روابط، یک طرفه تعریف می شود؛ اگر نفعی داری، بیا وگرنه به راحتی قیچی می شوی! مادر، ما به ازای وجودیِ تعهد و پایبندی است، ترجیح دیگری به خود.

  • سایه

کلمات نیمه شب

يكشنبه, ۳ بهمن ۱۴۰۰، ۰۲:۴۹ ق.ظ

فکر هایم، پست هایم، کلمه هایم افتاده روی یک روال تکراری. حس می کنم چیزی در درونم خاموش شده است. شاید هم هنوز روشن مانده اما زیر خاکستر ترس پنهان شده. برای هجوم کلمات واضح - و نه گنگ و مبهم! - به مغزم فشار می آورم. عوض هر چیز ترس، وفادار تر از همه به سمتم می‌دود. باید چه کار کنم؟

  • سایه

ارتباط آقای گودرزی و خانم شقایق

يكشنبه, ۳ بهمن ۱۴۰۰، ۰۲:۳۳ ق.ظ

با اختلاف بی ربط ترین چیزی که چند روز اخیر شنیدم، ربط دادن و پیدا کردن شباهت نتورک پنبه ریز (بازاریابی شبکه ای پنبه ریز) با آموزه های دینی و اسلام و قرآن بود.

  • سایه

به شما از دور سلام مادرجان :)

جمعه, ۱ بهمن ۱۴۰۰، ۰۲:۵۹ ق.ظ

امروز پنجمین سالگرد مادربزرگ پدری آقای همسایه - مادرجان - بود. من مادرجان را ندیده ام ولی بسیار وصفش را از خانواده و خود آقای همسایه شنیده‌ام. امروز پدر آقای همسایه گفتند مادر جان چندین سال پیش، برای عروسی آقای همسایه هدیه ای را به من سپرده بود، و گفته بود که من عروسی نوه‌ام را نمی‌بینم اما توی عروسی این هدیه را از طرف من به عروس و داماد بدهید و آنجا یاد من را هم زنده کنید.

با شنیدن این حرف، دلم برای پیرزن مهربان و کمی تپلی توی عکس ها رفت که شعاع محبتش تا روز ها و سال‌ها بعد از فوتش به ما رسیده و از ما عبور کرده است. نور قلبش انگار از دنیایی دیگر به من می‌رسد و دلم را گرم می‌کند. مادرجان را ندیده‌ام، اما او قطعا من را الان از دنیایی دیگر در حال تماشا ست. اگر فاتحه ای بخوانید، منت بر سرم می‌گذارید.

  • سایه

Game over

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۰، ۰۲:۲۱ ب.ظ
همیشه بُرده خواه تو،
همیشه مات خواه من؛
بشین دوباره می‌زنیم
سفید، تو
سیاه، من!

*غلامرضا طریقی
  • سایه

واقعا که هر لحظه از زندگی یه درس بزرگه.

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۰، ۰۴:۱۵ ق.ظ
از امروز دو چیز آموختم:
۱- خودم باشم و سعی نکنم ادا در بیاورم. یادم نرود من همان بودم که گفتم کم کم به دختر کوهی (!!) تبدیل شده ام. کوهی باشم و کوهی بمانم. «خودم» بودن، راحت ترین و بهترین چیز است!
۲- به نوشته‌ی روی دوغ ها مبنی بر بدون گاز بودن اعتماد نکنم و نه خودم و نه آقای همسایه آن را محکم تکان ندهیم. مخصوصا اگر کنارمان در میز بغلی یک آقای تنها نشسته باشد. چون آنوقت هنگام باز کردن در آن، قطرات دوغ با بورد دو سه متری باور نکردنی ای روی صورت و لباس و غذای آن مرد خواهد ریخت.
  • سایه

دوراهی دلتنگی.

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۴۰۰، ۰۸:۵۴ ب.ظ

می گوید نباید بگذاری یک حسی مثل دلتنگی تبدیل به دلخوری شود. راست می گوید. دلتنگی را نباید به دلخوری و قهر و دعوا و بهانه جویی منتهی کرد. دلتنگی نباید تبدیل به وابستگی شود. دلتنگی را باید شعر کرد و خواند، دلتنگی را باید نوشت و پست کرد، دلتنگی را باید مناجات کرد در شبی از شب های زمستان و زیر لب زمزمه کرد. دلتنگی را باید تبدیل کرد به سوره یوسف و با خود تکرار کرد :"ولا تَیْأَسُوا مِن رَوح اللَّهِ. إِنَّه لَا یَیْأَسُ مِن رَوح اللَّه إِلا الْقَوْمُ الْکافرون"، دلتنگی را باید تبدیل کرد به شوق، به حب، به هر آنچه بُعد را تبدیل به قرب می کند. دلتنگی بد نیست، در صورتی که به چیز های درستی تبدیلش کنی.

*این حرف ها را از کسی شنیده‌ام. از قلب کس دیگری بر آمده و من فقط مکتوبش کردم.

  • سایه

ای خِرَدم شکار تو! تیر زدن شعار تو!

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۰، ۱۲:۵۴ ق.ظ
بعضی وقت ها حس می کنم باید هر باری که روی دوشم سنگینی می کند را خودم تنها به دوش بکشم. مثلا خودم تنها باید کوله پشتی کنکور ارشد را به دوش بکشم و بعد باز هم تنها باید کیف دستی کار اجرایی در مدرسه خودمان و همینطور کلاس بچه های یازدهمم را همراه کوله پشتی بردارم و بعد با دست دیگرم کیسه پلاستیکی پر از کار های دانشگاه را هم حمل کنم. بار های کوچک همینطور روی همدیگر سوار میشوند تا وقتی دیگر حس می کنم نمی توانم راه بروم. آن وقت بار هایم آنقدر به نظرم سنگین و حمل ناشدنی -!- می آیند که اگر بخواهم یک پرِ رسما بی وزن را همراه بقیه شان بکشم، حس می کنم الان هاست که از سنگینیِ این بار بشکنم و تکه هایم کل اتاق را در بر گیرد. واکنش اولیه ام در برابر این فشار های بزرگ و کوچک روی هم جمع شده، گریه است. گریه را نه برای غر زدن و نه برای لوس بازی، بلکه برای تحلیه فشار روانی می کنم. دست خودم نیست، انتخابی ندارم، انگار فشار را با هر قطره از رویم بر می دارم و روی دستمال های کاغذی می گذارم. انگار گریه کردن کمک می کند فضایی برای فکر کردن و منطق برایم باز شود. کم کم مِه غم و احساس شکست کنار می رود و من می توانم تازه دور و اطرافم را ببینم و صدای آدم های زندگیم را بشنوم و تازه نشانه های خدا را درک کنم. نشانه هایی که می گویند توان کشیدن بار ها دست خود من نیست و آن کس که توان می دهد اوست و من هیچ کاره ام. اینکه خودم انتخاب کردم که در این روز ها باشم و شیرینیِ سختی کشیدن را به جان بخرم. این انتخاب و تصمیم من بود. این من بودم که خودم را از قصد - اندکی خودآگاه و اندکی ناخودآگاه - در دل سختی ها می انداختم. این من بودم که نمی توانستم پایم را روی پایم بیندازم و در کافه های شهر بچرخم و هیچ کاری نکنم! و آدم های اطرافم هم همینطور بودند. مامان، بابا، متیو، خانواده همسر، سپیدار، فاخته، بقیه دوست هایم و صد البته آقای همسایه. هر کدام از این آدم ها کنارم بودند و با من همراه و همسو. نشانه به من می گفت که من در وهله اول تنها نبودم - و بهتر بخواهم بگویم "چیزی نبودم!" جز الطاف پروردگار و توانم چیزی نبود جز نعمت او و بار هایم چیزی نبودند جز حکمت و لطف و محبت او. و در وهله دوم، زندگیم پر از نعمت هایی ست که در حقشان کم لطفی می کنم. نشانه می گشت و می گشت و دقیقا همان نقطه از قلبم را هدف قرار می داد که باید، و به من می فهماند که کار هایم نباید برای چیزی جز خدا باشد. نشانه در گوشم زمزمه می کرد که توانم اگر کم است، به جای احساس ضعف باید از صاحب توان ها و خدای "قوی"، قوت بخواهم. نشانه روز ها و شب ها کنار من بود و با من زندگی می کرد و با هر بار یادآوری اش، می فهمیدم که خدایی هست فراتر از حد تصور، قدرتمند و بزرگ. خدای ناممکن ها که قول برکت به وقت و زمان و کار و نیرو و انرژی داده بود. من، گاهی فراموش کار ترین آدم دنیا می شوم و این یادآوری های گاه و بیگاه و هر روز و هر شب، از برکت نشانه است. سایه اش مستدام.
  • سایه

خوب شد :)

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۰، ۰۲:۲۰ ق.ظ

شب ها بیدار می ماندم و می گذاشتم یک حس شیرین زیرپوستی تمام وجودم را در بر بگیرد. می دانستم درست نیست و می دانستم کارم کار خوبی نیست اما به قدری در برابرش بی اختیار بودم که انتخاب دیگری نداشتم. با خواب به راحتی مقابله می کردم و نمی گذاشتم که مرا در بر گیرد. می خواستم تنها چیز مشترک بین خودم و تو را حفظ کنم: بیدار بودن! به ریسمان های مختلفی چنگ می زدم تا درون نا آرامم را آرام کنم. به دنبال اشتراک ها می گشتم. چیز های مشترک مرا آرام می کرد. مشترکات، منی که "در دور ترین جای جهان ایستاده بودم - کنار تو" را اندکی نزدیک تر می کرد. حتی فکر کردن به اینکه هوای دم و بازدم ما مشترک است، اندک آبی بر روی آتش شعله ور وجودم بود. یک همچین شب هایی بود. بیدار می ماندم و پلی لیستم را - که حال تغییر کرده بود - پخش می کردم، در وبلاگ پست می گذاشتم، شبکه های اجتماعی دیگر را چک می کردم، کانال را آپدیت می کردم و هر از گاهی هم می دیدم آیا تنها عامل مشترک ما - بیدار بودن - هنوزز برقرار است یا نه! همین که سیم بیدار بودن قطع می شد، من هم سپرم را در مقابل خواب مینداختم. خواب، مرا در آغوش گرم خودش می کشید و می برد تا ساعت 10-11 صبح. و من کل روز را منتظر شب و سکوتش و صدای تق تق تایپ خودم در بلاگ و دینگ دینگ پیام ها در کانال و تپش های گاه و بیگاه قلبم می شدم.

یک همچین شب هایی بود که کم کم مبتلا شدم. دقیقا همین طور تنها در اتاقم، در حالی که شجریان می خواند و من می نوشتم و تلگرام دسکتاپ باز بود. آن روز ها به زبان بی زبانی، ناخودآگاه و بدون اختیار تند تند داستان دو مسافر را باز نویسی می کردم. از منزوی شعر می گذاشتم و عاشقانه های بی مخاطب خانم سایه از درونم می جوشید و روی صفحه سفید وبلاگ می چکید. نه اینکه کلمه ای از کلمه هایم ادا و بازی باشد ها! نه! همه اش از عمق وجودم می جوشید و بر می آمد. خون در قلبم بیشتر از همیشه جاری شده بود و هوا در ریه هایم بیش از همیشه بود. نورون هایم بیشتر از همیشه پیام های الکتریکی را می بردند و می آورند. من چاره ای جز بیدار ماندن و اجازه دادن به آن جریان الکتریکی شیرین برای جاری شدن زیر تک تک رگ هایم نداشتم. و چه خوب شد ... خوب شد دردم دوا شد، خوب شد! دل به عشقت مبتلا شد، خوب شد!


  • سایه

سایه‌ی شک.

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۴۰۰، ۰۱:۰۶ ق.ظ

به ناگاه در خودم شک می کنم. انگار یکهو از همه چیز خالی می شوم. انگار تمام توانایی هایم را به سخره می گیرم. ناگهان از خودم می‌پرسم اصلا من درمانگر خوبی خواهم شد؟ از پسش بر خواهم آمد؟ موجی از هیجان منفی که نمی دانم آن را چه بنامم، سر انگشتانم را فرا می گیرد. من اصلا می توانم یک صفحه نقد و تاملات شخصی تکلیفم را بنویسم؟ چرا هر چه می نویسم انگار نوار خالی ست؟ انگار جملات یک بچه اول دبستان است، انگار جملات پوچ و بیهوده یک مناظره انتخاباتی ست. چرا هم کلاسی هایم انقدر بازخورد های خوبی در گروه کلاس به درمانجوی فوبیای مار!! می دهند؟ چرا می توانند شرح حال بنویسند؟ جملات من چرا انقدر ساده اند؟ من اصلا وقت و زمان کافی دارم که آدم حرفه ای بشوم؟ چرا امروز وقتی زیرگروهم از حالش می گفت نمی توانستم درست بفهممش؟ چرا ذهنم تهی بود؟ نکند در اتاق درمان هم یکهو خالی شوم؟ من اصلا از پسش بر می آیم؟ موج هیجان منفی قوی تر می شود، می خواهد از انگشت هایم فرار کند، سرانگشتانم را می فشارم بلکه دردشان تسکین پیدا کند. من اصلا روزی می توانم خانه ای را اداره کنم؟ اصلا دستپخت خوبی خواهم داشت؟ شاید هیچ وقت نتوانم قرمه سبزی های مامان را درست کنم. احتمالا برنج هایم همیشه بدمزه خواهد شد. چرا انگار دستانم قفل کرده اند و چیزی برای ارائه ندارند؟ من اصلا می توانم؟ شک، ذره‌بینش را روی تمام وجود خانم سایه انداخته و به دقت می نگرد. به دنبال نقطه ای می گردد، به دنبال کلمه ای که آن را بردارد و برود، به دنبال نشانه ای که سایه اش را از سایه ام کم کند ولی چیزی نیست. موج هیجان منفی حال تمام وجودم را گرفته، سرانگشتانم را وادار به برداشتن لپ تاپ می کند، دستور می دهد که بنویسم، بعد مدت ها. هر چند حس می کنم این متن هم چیزی ‌جز کلمات تو خالی نیست ... پوچ، عبث و بیهوده ...

  • سایه

و همه چیز دست به دست هم داده بود که گره ها را دانه دانه بگشاید و مرا به تو وصل کند. تمام ساعت هایی که گذشته بودند ما را به آن روزی رساندند که جلوی در مدرسه - روز های انتخاب رشته بچه ها، من به فامیلی ام صدا شوم و این جملات را بشنوم: «من می‌خواستم بگم مادرم با مادرتون تماس بگیرن ...». انگار از چهار سال پیش زمان جوری گذشته بود که ما را به آبان ۱۴۰۰ رساند که من بعد از مرکز مشاوره با تو، با روسری سرمه ای توی اسنپ راهی خانه مان شوم و بگویم که تصمیمم را گرفته ام و دیگر نیاز به فکر کردن ندارم، انگار هر درد و رنجی قرار بود ما را به آن پنج شنبه برساند که توی راه سالن، برای تو بنویسم: «ماییم و نوای بی‌نوایی، بسم الله اگر حریف مایی ... سلام!»، ما قرار بود برسیم به روز اول محرمیت که رفتیم کهف‌الشهدا و نگفته های این مدت را تعریف کردیم. ما باید می‌رسیدیم به لحظه ی اکنون و لحظات بعدی‌اش ... هر روز، هر اتفاق، هر آدم، هر فکر، هر کلمه تایپ شده، هر رمز، هر پیام، هر نامه و هر پست مثل یک پازل جوری چیده شده بودند که تصویر نهایی من با چادر سفید و گل‌های قرمز و تو با کت شلوار مشکی را توی آینه های حرم ثبت کنند. نمی‌دانم بعد ها چه رقم خواهد خورد اما هر چه که هست همان است که باید باشد. همان که بعد ها درباره‌اش خواهم نوشت : و همه چیز دست به دست هم داده بود تا ...

  • سایه

سفرت بخیر اما!

پنجشنبه, ۹ دی ۱۴۰۰، ۰۱:۵۳ ب.ظ

استوری های دوستانم در مورد سفر دسته جمعی مشهدی ست که رفته‌اند. دلم هوس سفر کرد، دلم رفت شمال در مه و دره های سبز یک لیوان چای زغالی خورد و برگشت، دلم رفت مشهد و اذن دخول خواند و زیارت کرد و خانواده همسرش را یک دل سیر دید. دلم رفت شیراز و فالوده خورد و زیر درختان نارنج نفس کشید. دلم رفت جنوب، در هوای گرم و شرجی اش ذوب شد و بازار های محلی اش را دید و کنار ساحل نشست و جوراب هایش را درآورد و پاهایش را خیس کرد. دلم رفت و من اینجا مانده‌ام که فصل سوم کتاب خلاصه بالینی کیهان را تمام کنم و تست هایش را بزنم. دل من! سفرت بخیر اما، تو و دوستی خدا را، گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها، به باران؛ برسان سلام ما را! خب؟

  • سایه

Imperfection

چهارشنبه, ۱ دی ۱۴۰۰، ۰۱:۵۶ ق.ظ

تلاش برای بی عیب و نقصی بودن، باعث می‌شود منکر این حقیقت شویم که هیچ چیز کامل نیست. به دنبال خوب مطلق بودن در این جهان، باعث می‌شود حقایق زیبا ولی ناکامل زندگی مان را نبینیم. اینکه همیشه شرایط زندگی در ایده‌آل ترین حالت خود نباشد ویژگی حتمی این دنیاست و مبارزه با این ویژگی تنها برای ما اضطراب و نارضایتی به دنبال دارد. باعث می‌شود که وقتی ما ۱۰۰ را نداریم، ۹۰ خودمان را «بد و ناکافی» بپنداریم. تلاش برای کامل بودن، طبیعتا ناامیدی در پی دارد چون «نرسیدن» نتیجه‌ی حتمی این سعی است. هیچ زندگی‌ای نمی‌تواند همیشه عالی باشد، هیچ خانواده‌ای بی عیب و نقصی نیستند، هیچ کس والدینی تمام عیار ندارد، هیچ همسر و دوست و خواهر و برادری نمی‌توانند بدون اشتباه و کامل باب میل و طبع ما باشند. آنچه که مهم است، پذیرش آنچه هستیم و داریم، و تلاش برای بهبود آن و صد البته «سازگاری» ست. بپذیریم که نه ما و نه اطرافیانمان، قرار نیست همیشه عالی ترین آدم دنیا باشیم. مثلا قرار نیست همیشه در جمع خوب صحبت کنیم! گاهی هم تپق می زنیم. قرار نیست همیشه بهترین نمره یا رتبه را بیاوریم! چون گاهی هم از درس خواندن خسته می شویم! قرار نیست همیشه در روابط بین فردی مان اوضاع گل و بلبل باشد! چون گاهی دعوا می‌کنیم. حتی قرار نیست همیشه بوی عطر بدهیم! چون گاهی عرق می کنیم.

منظورم از این حرف ها، این نیست که از حرکت بایستیم و سکون را بپذیریم و «هر چه باداباد» گویان هیچ کاری نکنیم منظورم این است که قبل از هر حرکت و فعالیت و اراده‌ای برای تغییر، این را بپذیریم که ما نمی‌توانیم همیشه کامل باشیم و کامل ترین ها را داشته باشیم! کامل و عالی فقط خداست و ما هم مخلوق ناچیزی از اوییم. ناکامل. ناکافی. غیر عالی.

  • سایه

ریشه حقیقی

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۵۸ ب.ظ

معادله درجه دویی بودی که فکر می‌کردم دلتای آن منفی ست و هیچ جوابی ندارد. یک بار سعی کرده بودم این معادله را حل کنم و دیده بودم جوابی ندارد. بی‌خیالش شده بودم. غافل از اینکه ظاهرا راه حل من یک اشتباه محاسباتی ساده داشت و جواب دلتای من صفر می‌شد. معادله من یک جواب داشت، فقط یک ریشه مضاعف: تو!

  • سایه

عروسی با کفش های کتانی

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ۱۰:۵۸ ق.ظ

روز عقد، قرار بود ساعت ۴ رواق دارالحجه باشیم. قبلش با آقای همسایه رفته بودیم بهشت رضا و ایشان مرا ساعت ۲ جلوی در خانه پیاده کردند و خودشان هم رفتند منزل که لباس هایشان را عوض کنند. باید حتما کارهایم را انجام می‌دادم، به داد موهایم می رسیدم و البته لباس هایم را اتو می کردم و پر واضح بود که زمان تا ساعت ۴، اصلا با من همکاری نمی‌کرد :) ساعت ۴ هنوز در خانه بودم. کفش هایی که با آنها میخواستم بروم حرم را تهران جا گذاشته بودم و به جز کفش های پاشنه دار سالن، فقط کفش های کتانی ام را داشتم. شده بودم عروسی با کفش های کتانی مشکی* که توی اسنپ به سمت حرم نشسته بود و برای عقد خودش دیر کرده بود. اما دلم آرام بود. دیگر دیر شده بود و من نمی‌توانستم زمان را به عقب برگردانم یا به مهمان ها بگویم چند دقیقه ای تحمل کنند. خندیدم و از اسنپ پیاده شدم و به سمت گیت های ورودی حرم دویدم. به خانمی که آدم ها را می‌گشت گفتم: «من الان عقدمه! میشه منو زودتر بگردین؟» :) نگاهی به کفش های کتانی انداختم و دعا کردم حرفم باور پذیر باشد :) توی حرم می دویدم تا به رواق برسم. در تمام آن لحظات اضطراب دیر کردن جلوی مهمان ها بر من غلبه کرده بود ولی باز هم مهم نبود. فقط خنده ام گرفته بود و دعا دعا می‌کردم زودتر برسم.

رسیدم و خانواده ام و خانواده آقای همسایه و خودشان را دیدم. و البته در طی اتفاقی شگفت و عجیب، خانم سپیدار را دیدم که خودش را از تهران رسانده بود که سر عقد باشد و البته به من چیزی نگفته بود :) تا چند دقیقه مات و مبهوت نگاهش کردم و به صورتش دست زدم که ببینم واقعی ست یا نه :) دو ساعت بعدی صرف خواندن نماز و خواندن سوره نور و دعا کردن و جاری شدن خطبه شد. در آینه ی مخصوص عقد حرم نگاه کردم و خود ۷_۸ ساله ام را دیدم که ۲۱ سالگی را دور می دیدید، خود ۱۲-۱۳ ساله ام را دیدم که فکر می کرد تشکیل خانواده چیز به غایت عجیب و دوری ست، خود ۱۹-۲۰ ساله ام که داشت به خانم صاد می‌گفت: خانم دکتر! من احتمالا هیچ وقت ازدواج نکنم! و بعد برگشتم به سایه ی ۲۱ سال و ۶ ماه و و ۱۸ روزه که تصویرش با چادر سفید توی آینه افتاده بود. زندگی با سرعتی فراتر از انتظار من پیش می‌رفت و من باور نمی‌کردم. البته حالا که بیشتر از یک ماه از آن روز گذشته، کم کم دارم هضم می‌کنم که دقیقا چه اتفاقی افتاده.

قطعا سرنوشت روز های شیرینی و روز های تلخی برایمان خواهد داشت. قطعا باز هم فراتر از انتظار من تند تر و زودتر به پیش خواهد رفت، قطعا آنچه که تصور نمی کنم - خوب یا بد - را برایم رقم می‌زند اما مهم نیست، چون «حسرت نبرم به خواب آن مرداب، کآرام درون دشت شب خفته ست/ دریایم و نیست باکم از طوفان، دریا همه عمر خوابش آشفته ست!»**

*عکس کفش های کتانی در اسنپ را پیوست می‌کنم، باشد که ایمان بیاورید. قسمتی از دست هایم معلوم بود. اما جای نگرانی نیست چون خانم سایه سانسورچی بسیار قهاری ست.

**این شعر را آقای همسایه همیشه می خوانند.

  • سایه

شیشه پاک کن

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ۰۱:۳۵ ق.ظ

حس می‌کنم تاریک شده ام. البته نه که قبلش خیلی صاف و زلال بوده باشم ها، نه اصلا، اما حداقل اگر نسبت به قبل حساب کنیم کمی شیشه دلم کدر «تر» شده. حس می‌کنم دوست دارم [و نیاز دارم!] کمی صحیفه بخوانم، کمی قرآن را ورق بزنم، برای بقیه دعا کنم، بعد نماز فوری از جایم نپرم و با طمانینه اندکی نام عزیزانم را بر زبان آورم و یادشان کنم. حس می‌کنم گرد و غبار روحم را گرفته، از منشأ نور فاصله‌ام بیشتر شده، نمی‌دانم دقیقا چه طور توصیفش کنم! مثلا انگار که یک چیز کثیف به نام دنیا مرا در خودش غرق کرده باشد. قلبم رقیق نیست و این اذیتم می کند. باید هر چه زودتر یک چاره ای برایش پیدا کنم. چاره ای در حد شبی یک صفحه قرآن، شبی یک دعای صحیفه، روزی یک دعای فرج. به نظر ساده می آید اما برای دل‌های گرد و غبار گرفته جواب است. جوابِ جواب!

  • سایه

دو خروس جنگی.

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۳۸ ب.ظ

دو سه هفته پیش، وقتی دیگر ساعت کاری کتابخانه مرکزی دانشگاه تمام شده بود و ما کوله به پشت از چهارراه مسجد دانشگاه به سمت در فنی راه افتادیم، ناگاه به سرمان زد که بازی کنیم. به پیشنهاد آقای همسایه و استقبال بی سابقه من، انتخاب ما «خروس جنگی» بود. باید دست ها را در هم قفل کنید، یک پا را هم بالا نگه دارید و بعد با ضربات به طرف مقابل، کاری کنید که او تعادلش را از دست بدهد و پایی که بالا نگه داشته را روی زمین بگذارد. ایده خوبی بود. ساعت ۸ شب، در دانشگاه رو به روی دانشکده حقوق و علوم سیاسی کیف هایمان را روی نیمکت قرار دادیم و دست ها را در هم قفل کردیم. بازی شروع شد. حقیقتا در مقابل ضربات آقای همسایه مغلوب بودم و تمام قوای من برای نصف قوای ایشان هم کافی نبود. برای بُرد مصمم تر شدم. دست هایم را محکم تر دورم حلقه کردم و سعی کردم با تمام زورم تعادل آقای همسایه را بر هم بزنم. نمیدانم چه شد، در کسری از ثانیه - که خودم متوجه نشدم - دیدم که با آرنج و سر روی زمین افتاده‌ام. با سوزشی شدید در آرنجم و درد و سرگیجه ای توی سرم. چند لحظه حقیقتا نفهمیدم چه شد و بعد صدای آقای همسایه را می شنیدم که نگران صدایم می کردند و حالم را می‌پرسیدند. بعد از گذشت چند دقیقه که سرگیجه ام برطرف شد، نشستم. آرنجم به طرز بدی زخم شده بود و خونی بود. لباسم هم همینطور. ولی کلیپس موهایم از ضربه به سرم جلوگیری کرده بود. آن دقایق جلوی دانشکده روی نیمکت، صرف اصرار خودم برای رفتن و اصرار آقای همسایه برای ماندن شد.

الان زخم روی آرنجم کم کم ریخته و در حال ترمیم است، سرم شکر خدا سالم است و از آن روز تنها چیزی که بر جا مانده خاطره بامزه ای ست از خروس جنگی بازی کردن دو دیوانه رو به روی دانشکده حقوق. این خاطره را اینجا ننوشته بودم و باید ثبت اش می‌کردم.

  • سایه

درس‌های زندگی: این قسمت خاله سین

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۳۴ ق.ظ

خاله سین ۴ ماه است که باردار است. صبح ها ساعت ۶ صبح هنگام بیداری حالت تهوع بر او مسلط میشود تا حدود های ظهر. قرص ضد تهوع هم خیلی ظاهراً برایش کارساز نیست. به قد و قواره حالت تهوع نمی آید که آنقدر ها هم اذیت کننده باشد ولی واقعا کلافه کننده است. پارسال، قرصی می‌خوردم که عوارض جانبی اش حالت تهوع صبحگاهی بود. هر روز صبح با حال زار روی مبل های خانه دراز می‌کشیدم و منتظر می‌شدم فقط تمام شود. من فقط حالت تهوع داشتم و باید تحمل می‌کردم و چاره ای نبود ولی تمام آن روز ها به این فکر می‌کردم که اگر این یک چشمه کوچک از بارداری ست، آیا  -روزی اگر قسمت شد- از پس آن بر می‌آیم؟ ولی بعد خاله سین را می بینم که در اوج حالت تهوع و بی حالی، با ذوق کمدی که میخواهد برای جوجه بگیرد را نشانم می‌دهد، لباس هایش را انتخاب می‌کند و برای آینده‌اش برنامه می‌ریزد. «مادرانگی» ! اعجازی که دست کم‌اش می‌گرفتم!

  • سایه

اذا حَسَد

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۱۸ ق.ظ

شروع به حسودی کرده بودم. حسودی به هم‌اتاقی هایت که الان تو را می دیدند، حسودی به صفحه لپ تاپ که خیره خیره نگاهش می‌کردی، حسودی به هم کلاسی ها وقتی صدایت را هنگام ارائه می شنیدند. منِ دل‌تنگ نَشو، حال بی اندازه حسود شده بود و به تک تک لحظات با تو بودن چنگ می‌زد و مرورشان می‌کرد چنان تشنه‌ای که آب دریا می‌خورد. هر لحظه در آرزوی رفع عطش، تشنه تر، دلتنگ تر.

شروع به حسودی کرده بودم، به قطرات باران که روی موهایت می چکید. به پیرهنت که تو را در بر گرفته بود، حتی به موس! که در تماس دائمی دستانت قرار داشت. منِ آرام، حال طوفان‌ ای شده بودم که داشت شهرِ تمام آرامش ها را در می نَوردید و از آن هیچ چاره ای نبود. شده بودم کویری خشک و بی آب در حسرت یک جرعه کوچک آب. شده بودم گیاهی فسرده در جست و جوی باریکه‌ای نور. شده بودم گنجشکی گم شده و لرزان به دنبال خانه‌اش.

یاد آن شب ها افتاده بودم که با تا نیمه های شب بیدار می ماندم. یاد آن شب ها که قلب کوچکم ترانه فروغ را زمزمه می‌کرد: «شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت/ احساس قلب کوچک خود را نهان کنم!/ بگذار تا ترانه من رازگو شود/ بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم...» قلب من، دستاویزی جز کلمات فیلتر شده برای این راز کوچک ولی در حال رشد نداشت. مجبور بود که حسرت بخورد و حسود شود. به جز حسرت هیچ حاصلی از تو نبود. منِ حسود بودم و تو بودی و فقط تعدادی کلمه روی صفحه سفید و قلبی که چند کیلومتر آن ور تر بدون اطلاع تو می‌تپید ...

  • سایه

چشمه‌های خشکیده

يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۱:۵۶ ق.ظ

هر وقت سعی کرده ام که کلمات را به زور روی صفحه ی سفید بیاورم، مقاومت کرده اند و بدتر در سوراخ سمبه های مغزم پنهان شده اند. نوشتن زوری نمی شود. بار ها به تجربه این را فهمیده ام. از همان زمان که معلم انشا و نگارش می گفت درباره ی فلان چیز بنویسید و من می توانستم درباره همه چیز کلمات را پشت هم تند تند ردیف کنم جز همان فلان چیز.

الان هم روی دور ننوشتن افتاده ام. البته راستش را بخواهید خیلی هم بی دلیل نیست. یکی از علت هایش این است که دچار خودسانسوری شده ام. می‌خواهم بنویسم ولی عواملی مرا از نوشتن منع می‌کنند. می‌ترسم اینجا را تبدیل به بنگاه و فضای ازدواجی کنم. تا می آیم یک چیز بگویم زود شمشیر را غلاف می کنم. وقتم هم محدود شده. حساب کردیم و دیدیم که تنها در صورتی می‌رسم یک‌جوری کنکور ارشد را جمع و جور کنم که از روی خلاصه ها بخوانم. چیزی به کنکور نمانده و حجم منبع ها بسیار است. حرف هایم هم تکراری شده. افتاده روی دور باطل: «مدرسه را نمی‌خواهم، کنکور ارشد سخت است، از اینکه توی وبلاگ نمی نویسم شرمنده ام» و مدام همین را تکرار می کنم. نه که اتفاق جدیدی نیفتاده باشد، فقط نمی‌دانم چرا قلمم یاری نمی کند. من که این یکی دو هفته به حال خودش رهایش کرده بودم. پس چرا محل‌ام نمی‌گذارد؟ تق تق! آهای! هیچ کسی نیست که در را به روی کلمات من باز کند؟

  • سایه