تکرار مکررات
حسم شبیه کسی ست که هیچ تجربه ای برایش جدید نخواهد بود. همه از یک جنس اند. همه تکراری..
- ۳ نظر
- ۲۰ خرداد ۰۰ ، ۰۰:۱۷
حسم شبیه کسی ست که هیچ تجربه ای برایش جدید نخواهد بود. همه از یک جنس اند. همه تکراری..
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم،
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر،
او از ستاره دم زد و من (اگه گفتی؟ بله!) از تو دم زدم!
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید،
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم … (بله … بزرگ علوی یک چیزی می دانست که کتاب "چشمهایش" را نوشت)
هر پست را به نام و به عنوانِ هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم … [ببخشید آقای منزوی ما به جای نامه، در وبلاگمان پست می گذاریم فلذا کلمه "نامه" را به "پست" تغییر دادم]
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم …
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم …
*آقای منزوی بزرگوار.
امشب هم دوباره تکرار پریشب بود. امشب مامان برای اولین بار گفت: "قربون اشک های مثل مرواریدت!" و من خندیدم. و خب چون آقای چاووشی خنده ها را هم به مروارید تشبیه می کند، خنده ام هم شکل مروارید شد. در نتیجه مرواریدی بودم که دست و پا درآورده بود. راستش را بخواهید این مود پایینم بخاطر خستگی ست و نه چیز دیگری. خستگی مفرط. خستگی از تکرار، از روند های فرسایشی. شاید هم ego ام کمی ضعیف شده. به هر حال به حالت عادی برگشتم. reset factory شدم یا حداقل امیدوارم که شده باشم. حتی آمدن عاطفه به خانه مان و بازی کردن با متیو هم نتوانست موودم را به حالت نرمال برگرداند. ولی خب مامان کمی برایم حرف زد. گفت که توکل کن. گفت که همه ی این خستگی هایت یک روز جبران می شود. من با اینکه مدام مخالفت می کردم و می گفتم نه جبران نمی شود، هیچ وقت نخواهد شد ... ولی تزریق امید مامان کار خودش را کرد. البته نباید تاثیر فیزیولوژی و هورمون ها را نادیده گرفت. چون در حالت عادی انقدر هم sensitive نیستم. مهم نیست. فعلا که همان آدم سابقم. شماره عنوان را حال می کنید؟ یادتان است هی می گفتید سایه پس این پست 1234 کوووو؟ بفرمایید! این هم از پست 1234م من!
نصفه شبی هوس انبه کرده ام و حتی عدم وجود تو هم از درد این موضوع نمی کاهد.
جدیدا جلوی آینه که میروم بلند می خوانم: "چی بهم داده خدا؟ لشگر موهای سیاه، دیگه عاشق نمیشم من به همین سادگیا!" حالا من اصلا اهل گوش دادن اینجور موسیقی ها نیستم نمی دانم این تیکه را هم کجا شنیده ام =))))
گفته بود من تا به حال با کسی نتوانسته ام حرف مشترک پیدا کنم. در 26 سال زندگی اش نتوانسته بود کسی را پیدا کند که عمیقا او را بفهمد. آقای دکتر از او پرسید از کجا معلوم خانم سایه بتواند شما را بفهمد؟ از کجا معلوم خانم سایه آن یک نفر باشد که شما بتوانید با او حرف مشترکی پیدا کنید؟ گفته بود فکر می کنم که هست. این مکالمه را که برایم تعریف کردند، واقعا بی اغراق بر خودم لرزیدم. معلوم بود که من آن یک نفر نیستم! معلوم بود که من آن آدمی نیستم که بتوانم رفیق این بزرگوار بشوم! چطور همچین حرفی را می زد؟ چطور مطمئن بود؟ واقعا این اطمینان را از کجا می آورید؟ نکنید ... نه، اینکار را نکنید!
من همه چیز را به همان امامی می سپارم که امروز تمام حرف هایمان را شنید. و تنها چیزی که میخواهم خیر است. چون راستش را بگویم من خسته شدم. از این تعدد و تکثر خسته شدم. از این روند های فرسایشی هم همینطور. ولی دانستن اینکه خیر بوده آرامم می کند. فلذا تنها چیزی که میخواهم خیر است و آرامش. برای تک تک آدم هایی که تا به حال با آنها صحبت کردم. و نه فقط خودم.