پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال 7 سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

۴۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

.

پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۱۷ ق.ظ
وقتی به چشم های سرخ و مژه های خیس و نوک بینی قرمز و موهای پریشانم نگاه می کنم، به جای اینکه حس کنم چقدر آشفته ام، برعکس حس می کنم اوه دختر. چقدر زیبا شده ای.
  • ۰ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۱۷
  • سایه

؟

پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۵۳ ق.ظ

کیستم؟

ته مانده ای از خودم یا تو؟

  • ۰ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۵۳
  • سایه

زیرگروه زیبایم.

دوشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۲۴ ق.ظ

«ما به هم دیگر تعلق نداریم، نه من مال توام و نه تو مال منی. تو نمی توانی مرا خوشحال کنی پس ما به درد همدیگر نمی خوریم»

مکالمه ی زیرگروهم با رتبه ی آخرین آزمون جامع‌ش :)

  • ۰ نظر
  • ۰۶ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۲۴
  • سایه

تلف شده.

يكشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۹، ۰۵:۵۴ ب.ظ

می خواستم که چشم هایم را بدوزم به تو، اما نگاه هایم را قبلاً صرف کرده بودم. می خواستم که پیشت اشک بریزم و بعد سبک شوم، اما اشک هایم را قبلاً ریخته بودم و حیف شان کرده بودم. می خواستم دوستت بدارم اما دوست داشتنم را قبلاً اسراف کرده بودم. من، از خیلی قبل تر ها تلف شده ام. و انسان ها، قابل بازیافت نیستند.

  • ۰ نظر
  • ۰۵ مرداد ۹۹ ، ۱۷:۵۴
  • سایه

.

جمعه, ۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۵۲ ب.ظ

کاش.

بودی.

کاش.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۵۲
  • سایه

بز. [عنوان همینقدر صریح!]

جمعه, ۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۵۰ ب.ظ

هیچ وقت فکر نمی کردم بخواهم در مورد بز ها پست بگذارم. اما امروز چند دقیقه ای را کنار چند بز باردار و چند بز کوچک سپری کردم. و در کمال ناباوری خیلی دوستشان داشتم! انگار می توانستم کنارشان بمانم و روز ها را کنارشان بگذرانم. بله من از بچگی در این شهر کثیف و آلوده بزرگ شده ام ولی کنار چند بز خوشحال بودم. شاید هم اصلا باید برویم در روستا زندگی کنیم و از چشمه ها آب بیاوریم. شاید اینطوری خوشحال تر باشیم!

  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۵۰
  • سایه

چپی ها

جمعه, ۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۲۶ ب.ظ

جدیدا حدود های ساعت ۷-۸ عصر، چشم چپ‌م دست به اعتراض شدیدی می زند و می خواهد لنزم را به بیرون پرتاب کند. اعتراضش آنقدر شدید است که منی که خداوندگار گذاشتن لنز در اسنپ، درآوردنش سر کلاس دانش خانواده و برگردانش در دستشویی دانشگاه هستم، مجبورم می شوم به حرفش گوش کنم و لنزم را در بیاورم! دقیقا هم همین حدود ها این اتفاق می افتد. فعلا که الان جا لنزی ندارم و مایع لنزم هم همراهم نیست، باید ببینم جلوی این شورش را می‌توانم بگیرم یا نه. خلاصه اگر دیدید یک دختر با روسری آبی رنگ در ماشین هی با چشم چپش چشمک می زند، احتمالا منم. من.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۲۶
  • سایه

سازش

جمعه, ۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۱۷ ب.ظ

ای شاگردان جدید امسالم!

بروید و با معلم اقتصاد و روانشناسی تان دوتایی باهم بسازید! 

  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۱۷
  • سایه

روز های پیشین.

جمعه, ۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۱۱ ب.ظ

آمده ایم جایی که یکسال پیش آمده بودیم. یکسال پیش در همین روز های تیر و مرداد با استرس و نگرانی و حجم کار زیاد. چقدر خوب شد که اصلا علی و فرشته اینجا را کوبیده اند و دارند بازسازی می کنند. لااقل هر چه بود را می کوبند و جایش آجر های جدید میگذارند و خاطرات هم با هر کوبش نابود می شوند. اگر می‌توانستم صریحا میگفتم! صریحا میگفتم چقدر دوری کردن ها من را اذیت می کرد و من چقدر با وسواس پاناکوتای زعفرانی درست کردم! ممکن است الان بگویید دختر تو واقعا دیوانه ای و در گذشته مانده ای و عشق تو را از پای درآورده است. باید بگویم من اصلا عشق را تا به حال تجربه نکرده ام و کسی را در ذهنم بت نکرده ام و هیچ وقت کسی را کس دیگر مقایسه نمی کنم. اما کسی نمی فهمد که من از چه حرف می زنم. نه کسی نمی فهمد. پشت این حرف ها لایه های مختلف افکار و چاه های عمیق احساسات است. و کاش کسی بفهمد. کسی که قضاوت نکند و فقط آغوشش را باز کند و بگوید چیزی نیست! می فهمم! حرف زدن از آغوش خیلی کار چیپی ست ولی انجامش دادم. چون به تکسچر نوشته ام می آمد. وگرنه آنقدر ها هم وارد فضاهای احساسی نشده ام. به هر حال، نه. کسی نمی فهمد.

  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۱۱
  • سایه

.

جمعه, ۳ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۵۹ ق.ظ
در انزوای نداری، امید بر چه ببندم؟
زمین بی ثمرم را؟ دعای بی اثرم را؟

پی.اس: می‌دانم که این شعر را اولین بار نیست که پست می کنم. ولی حکایت خیلی شعر ها و جمله ها، حکایت یکبار و یک روز و یک دفعه نیست. حکایت تکرار است و حکایت آن تکرار را زندگی کردن. مثل اینکه من بار ها و حقیقتا بار ها پست کرده ام: «تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟...» یا هزاران دفعه نوشته ام: «نخست دیر زمانی در او نگریستم، چندان که چون نظر از وی باز گرفتم...» اما با هر بار نوشتن، تجربه ای جدید را می زیستم و حسی را دوباره تجربه می کردم. تکراری نوشتن لزوما هم بد نیست، اگر تجربه های تکراری را چند باره زندگی کنی ...
  • ۰ نظر
  • ۰۳ مرداد ۹۹ ، ۰۸:۵۹
  • سایه