.
- ۰ نظر
- ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۱۷
«ما به هم دیگر تعلق نداریم، نه من مال توام و نه تو مال منی. تو نمی توانی مرا خوشحال کنی پس ما به درد همدیگر نمی خوریم»
مکالمه ی زیرگروهم با رتبه ی آخرین آزمون جامعش :)
می خواستم که چشم هایم را بدوزم به تو، اما نگاه هایم را قبلاً صرف کرده بودم. می خواستم که پیشت اشک بریزم و بعد سبک شوم، اما اشک هایم را قبلاً ریخته بودم و حیف شان کرده بودم. می خواستم دوستت بدارم اما دوست داشتنم را قبلاً اسراف کرده بودم. من، از خیلی قبل تر ها تلف شده ام. و انسان ها، قابل بازیافت نیستند.
هیچ وقت فکر نمی کردم بخواهم در مورد بز ها پست بگذارم. اما امروز چند دقیقه ای را کنار چند بز باردار و چند بز کوچک سپری کردم. و در کمال ناباوری خیلی دوستشان داشتم! انگار می توانستم کنارشان بمانم و روز ها را کنارشان بگذرانم. بله من از بچگی در این شهر کثیف و آلوده بزرگ شده ام ولی کنار چند بز خوشحال بودم. شاید هم اصلا باید برویم در روستا زندگی کنیم و از چشمه ها آب بیاوریم. شاید اینطوری خوشحال تر باشیم!
جدیدا حدود های ساعت ۷-۸ عصر، چشم چپم دست به اعتراض شدیدی می زند و می خواهد لنزم را به بیرون پرتاب کند. اعتراضش آنقدر شدید است که منی که خداوندگار گذاشتن لنز در اسنپ، درآوردنش سر کلاس دانش خانواده و برگردانش در دستشویی دانشگاه هستم، مجبورم می شوم به حرفش گوش کنم و لنزم را در بیاورم! دقیقا هم همین حدود ها این اتفاق می افتد. فعلا که الان جا لنزی ندارم و مایع لنزم هم همراهم نیست، باید ببینم جلوی این شورش را میتوانم بگیرم یا نه. خلاصه اگر دیدید یک دختر با روسری آبی رنگ در ماشین هی با چشم چپش چشمک می زند، احتمالا منم. من.
ای شاگردان جدید امسالم!
بروید و با معلم اقتصاد و روانشناسی تان دوتایی باهم بسازید!
آمده ایم جایی که یکسال پیش آمده بودیم. یکسال پیش در همین روز های تیر و مرداد با استرس و نگرانی و حجم کار زیاد. چقدر خوب شد که اصلا علی و فرشته اینجا را کوبیده اند و دارند بازسازی می کنند. لااقل هر چه بود را می کوبند و جایش آجر های جدید میگذارند و خاطرات هم با هر کوبش نابود می شوند. اگر میتوانستم صریحا میگفتم! صریحا میگفتم چقدر دوری کردن ها من را اذیت می کرد و من چقدر با وسواس پاناکوتای زعفرانی درست کردم! ممکن است الان بگویید دختر تو واقعا دیوانه ای و در گذشته مانده ای و عشق تو را از پای درآورده است. باید بگویم من اصلا عشق را تا به حال تجربه نکرده ام و کسی را در ذهنم بت نکرده ام و هیچ وقت کسی را کس دیگر مقایسه نمی کنم. اما کسی نمی فهمد که من از چه حرف می زنم. نه کسی نمی فهمد. پشت این حرف ها لایه های مختلف افکار و چاه های عمیق احساسات است. و کاش کسی بفهمد. کسی که قضاوت نکند و فقط آغوشش را باز کند و بگوید چیزی نیست! می فهمم! حرف زدن از آغوش خیلی کار چیپی ست ولی انجامش دادم. چون به تکسچر نوشته ام می آمد. وگرنه آنقدر ها هم وارد فضاهای احساسی نشده ام. به هر حال، نه. کسی نمی فهمد.