پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال 7 سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

۴۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

تا پیروزی

شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۳۶ ق.ظ

من تا به حال برای کسی نجنگیده ام. جنگ به معنای واقعی. راستش را بگویم قبل تر ها از جنگیدن می ترسیدم. از اینکه عواقب پیش بینی نشده تصمیماتم را بپذیرم می ترسیدم. الان فرصتی پیش نیامده که بخواهم زرهم را بر دارم و وارد میدان جنگ شوم، اما می دانم که دیگر بلدم چطوری شمشیر بکشم و چطوری ضربه بزنم. حداقلش این است که من درس های تئوری جنگیدن را گذرانده ام. و فقط مانده واحد های عملی، که نمی دانم کِی، کجا و چقدر سخت پیش خواهند آمد ...

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۹ ، ۰۱:۳۶
  • سایه

.

شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۳۱ ق.ظ

تو بگو زیبای من! از کسی درباره ویژگی های خوب دوستانش می پرسم و جواب می دهد: اکثرشان خردادی اند! ، آیا من میتوانم به این آدم تکیه کنم و زندگی آینده ام را دستش بسپرم؟ بهتر بگویم، من میگذارم او پدر تو باشد؟ هرگز! هرگز!

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۹ ، ۰۱:۳۱
  • سایه

غریبگی

شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۲۵ ق.ظ

اگر سکوت می کنم، فکر نکن که دیگر نیستم. سکوت من، هر دفعه با هجوم تو رو به رو می شود. هوای آفتابی من، هر دفعه بخاطر تو طوفانی ست و ذهن آرام من، ناگاه پر از تشویشِ تو می شود. من این چنین درگیر تو ام. با من غریبگی نکن.

پی.اس: بعضی از مفاهیم را از یک ویدیو در اینستاگرام وام گرفته ام.

  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۹ ، ۰۱:۲۵
  • سایه

به سوی طُ

شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۵۲ ق.ظ
نشان تو، گَه از زمین گاهی
ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا، ره تو می پویم
[پس] بگو کجایی ..
  • ۰ نظر
  • ۱۱ مرداد ۹۹ ، ۰۰:۵۲
  • سایه

قربانی ات شوم ..

جمعه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۵۷ ب.ظ

[به بهانه‌ی عید قربان و به بهانه پستی که برای نشانی نوشتم و به بهانه ی این پست از وبلاگ قبلیم و به بهانه گذشت ۱۴ قسمت از گوش دادن تنها مسیر]

گاهی دنیا ما را مجبور می کند که از دوست داشتنی هایمان بگذریم، گاهی عزیزمان را از ما می گیرد، گاهی فرصتی که خیلی وقت بود به دنبالش بودیم را از دستمان در می آورد و گاهی اتفاقات خوش را بر هم می زند.

کنار آمدن با این تلخی ها و نرسیدن به همه خواسته هایمان، تنها چیزی ست که ما را بزرگ می کند و ارزشمان را بالاتر می برد.

اما گاهی دنیا ما را مجبور به کاری نمی کند، گاهی به زور عزیزمان را از ما نمی گیرد یا فرصت های مان را بر هم نمی زند، عوضش ما را بین دو انتخاب، مختار می‌کند! و ارزش چیز تلخ را «انتخاب کردن» چقدر بیشتر از «کنار آمدن» با آن است!

گاهی به این فکر می کنم که اگر خدا خودش حضرت اسماعیل را از حضرت ابراهیم می گرفت، اصلا عید قربانی وجود نداشت! حضرت ابراهیم مختار بود که بین فرزندش - پاره ی تنش ، و قربانی دادن در راه خدا انتخاب کند و حضرت اسماعیل مختار بود که به فرمان خدا گوش کند یا نه. و چه سخت انتخابی!


ای صاحب زمین و زمان! ما مثل حضرت ابراهیم نمی توانیم این چنین با یقین و با لذت در راه خدا قربانی دهیم! ما حتی گاهی در قربانی کردن خواب لذت بخش صبح برای نماز مانده ایم ... اما شما دستمان را بگیرید ... دستمان را بگیرید که بتوانیم آنقدر بزرگ شویم که با شوق همه چیزمان را در راه شما قربانی کنیم و در راه شما قدم برداریم ... و چه رستگاری بزرگی!

  • ۰ نظر
  • ۱۰ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۵۷
  • سایه

پس لرزه

جمعه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۰۲ ق.ظ
این نوشته حاصل زدن دکمه ی انصراف از انتشار یک پست نسبتا طولانی ست. و به نوعی یک پس لرزه محسوب می شود. آمدم از احوالاتم بنویسم، اما دیدم که چقدر بزرگ تر شده ام و می توانم با همه ی آن حس های عمیق ته قلبم زندگی کنم و روزمرگی هایم را داشته باشم. پس چرا همشان بزنم و بنویسم؟ با ننوشتنشان هم می توانم زندگی کنم و زنده بمانم! اینجا پناهگاه من است و من برای کسی جز خودم نمی نویسم، اما زدن دکمه ی انصراف از منتشر کردن آن پست مذکور، نشان می دهد که جنبه های درون گراییم بیشتر از همیشه فعال شده اند. آدم ها فکر می کنند درون‌گرایی به معنای خجالتی بودن و حرف نزدن است. اما من نه خجالت می کشم و نه سرخ و سفید می شوم، عین آدم های دیگر زندگیم را می کنم با این تفاوت که کسی نمی داند چه بر من می گذرد - خوب یا بد. و وبلاگ از معدود دریچه های ورود به دنیای نیمه درونگرا هاست. نمی دانم چه می گفتم که به اینجا رسیدم، ولی خب.. از آن جایی که هنوز یاد نگرفته ام به طور کامل نوشتنم را خفه کنم و فقط توانستم موضوع را عوض کنم، این پست را به عنوان یک پس لرزه در نظر بگیرید. حتی به عنوان لرزه ای کوچک که از آمدن زلزله اصلی جلوگیری کرده است.

پی.اس: چه پست زشت و بیخودی.
  • ۰ نظر
  • ۱۰ مرداد ۹۹ ، ۱۱:۰۲
  • سایه

دورم. خیلی دور.

پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۱۱ ب.ظ

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟ [ آی خدا! ] ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا ...

  • ۰ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۱۱
  • سایه

...

پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۰۴ ب.ظ
دوست دارم بگویم و بنویسم و همه فریاد هایم را روی این صفحه مجازی خالی کنم و بگویم که چند وقت است واقعا قلبم پاره پاره است و از هم پاشیده. اما همه ی ما ممکن است با قلب های درهم فشرده شده زندگی کنیم و نیازی به داد و هوار نیست ...
  • ۰ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۲:۰۴
  • سایه

Game time

پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۵۱ ق.ظ
اگر روزی آمد که لیاقت مادری داشتم و مادر شدم، بعد از آمدن کوچک هایم به این دنیا، در خانه ام جمعه ها را روز بازی نام گذاری می کنم.
  • ۰ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۵۱
  • سایه

هر چه هستی باش اما

پنجشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۹، ۱۰:۴۳ ق.ظ

با هر بچه ای می توانم کنار بیایم، بچه ی لوس، مستقل، افسرده، مودب، خسته، بی انگیزه، پر شور، درون گرا، برون گرا، منظم، نا منظم، عملا فرقی نمی کند. ولی وای از بچه ی پررو که کنارش بی ادب هم باشد. در آن صورت اصلا از پشتیبان مهربان همیشگی خبری نیست و جایش یک خانم دارابی در فیلم ورود آقایان ممنوع در می آید.

  • ۰ نظر
  • ۰۹ مرداد ۹۹ ، ۱۰:۴۳
  • سایه