روز های پیشین.
آمده ایم جایی که یکسال پیش آمده بودیم. یکسال پیش در همین روز های تیر و مرداد با استرس و نگرانی و حجم کار زیاد. چقدر خوب شد که اصلا علی و فرشته اینجا را کوبیده اند و دارند بازسازی می کنند. لااقل هر چه بود را می کوبند و جایش آجر های جدید میگذارند و خاطرات هم با هر کوبش نابود می شوند. اگر میتوانستم صریحا میگفتم! صریحا میگفتم چقدر دوری کردن ها من را اذیت می کرد و من چقدر با وسواس پاناکوتای زعفرانی درست کردم! ممکن است الان بگویید دختر تو واقعا دیوانه ای و در گذشته مانده ای و عشق تو را از پای درآورده است. باید بگویم من اصلا عشق را تا به حال تجربه نکرده ام و کسی را در ذهنم بت نکرده ام و هیچ وقت کسی را کس دیگر مقایسه نمی کنم. اما کسی نمی فهمد که من از چه حرف می زنم. نه کسی نمی فهمد. پشت این حرف ها لایه های مختلف افکار و چاه های عمیق احساسات است. و کاش کسی بفهمد. کسی که قضاوت نکند و فقط آغوشش را باز کند و بگوید چیزی نیست! می فهمم! حرف زدن از آغوش خیلی کار چیپی ست ولی انجامش دادم. چون به تکسچر نوشته ام می آمد. وگرنه آنقدر ها هم وارد فضاهای احساسی نشده ام. به هر حال، نه. کسی نمی فهمد.
- ۹۹/۰۵/۰۳