پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال 7 سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

۱۷۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

All I know

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۷:۲۸ ب.ظ

Loving you is a losing game.

  • ۰ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۱۹:۲۸
  • سایه

Chill out girl!

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۳۸ ب.ظ

مسئول حضور و غیاب کلاس ۲-۴ مصلحی منم. و بچه های کلاس ترکیبی از ورودی خودمان و ورودی ۹۸ اند. ورودی های ۹۸ واقعا من را بیچاره می کنند. بعد کلاس می آیند پی وی: خانم سایههه، من ساعت ۲:۵۷ به مدت ۳۰ ثانیه قطع شدم، منو که غایب نزدید؟ خانم ساااایه! من اسمم ممکنه برعکس نمایش داده بشه، اسم منو زدید؟

این ورودی های ۹۸ -_-

  • ۰ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۱۵:۳۸
  • سایه

چهارشنبه ۲-۴

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۲:۴۴ ب.ظ

امروز مصلحی سر کلاس بود، بعد یک نفر در اتاقش را باز کرد مصلحی گفت سر کلاسم. بعد توضیح داد که بچه اش بود و امروز از خانه کلاس را برگزار می کند. دلم می خواست بگویم به جای علم النفس گفتن و اثبات وجود نفس از نظر ابن سینا، آن جوجه را بیاور ما ببینیم. بیشتر به درد دنیا و آخرت مان می خورد.

  • ۲ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۱۴:۴۴
  • سایه

Day 19

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۲:۴۱ ب.ظ

Writing challenge: Day 19: my first love

  • ۰ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۱۴:۴۱
  • سایه

توکل

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۲:۳۴ ق.ظ

و این پست را هزاران بار با خودم مرور می کنم. در تمام مقاطع زندگیم. در تمام اتفاقاتی که برایم می افتد. در کنکور ارشد. در کار. در ازدواج. در سلامتی و بیماری. همه جا.

  • ۰ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۰۲:۳۴
  • سایه

آقا.

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۲۸ ق.ظ

پدربزرگم از آن مرد هایی بود که خیلی مرد بود! یعنی لطافت و گوگولی بودنی در او نمی دیدی. ماه های آخری که حالش خوب نبود، انگار حساس تر شده بود. روی مبل مخصوصش می نشست و با داد مادربزرگم را صدا می زد: «پروانه! بیا یه بوس بده!» مادربزرگم جلوی ما سرخ و سفید می شد و در آشپزخانه گوشه ای خودش را مشغول کاری می کرد بلکه از سر آقا بیفتد. اما خب آقا، هنوز هم آقا بود! با همان ابهت همیشگی اش! دوباره تکرار می کرد: «پرواااانه! بیا بوستو بده!». ما می خندیدیم و مادربزرگم را به طرف آقاجون می بردیم و می گفتیم مگر چه اشکالی دارد؟ بروید و بوس بدهید! اصلا ما نگاه نمی کنیم! من رابطه ی صمیمانه ای با پدربزرگم نداشتم. یعنی به لحاظ مسافتمان هم نمی شد خیلی زیاد پیششان بمانیم. من از آن هایی نبودم که کنار پدربزرگم بنشینم و ساعت ها حرف بزنیم. حرف های ما خلاصه می شد در سلام و احوال پرسی و «سایه، خااااانومه!» گفتن های او. پدربزرگم برای من همانی بود که وقتی مامان حامله بود و شکمش بزرگ شده بود، شکم پدربزرگم را نیز دیده بودم و در گوش مامان گفته بودم: «پس بچه ی آقاجون کی به دنیا میاد؟»

پدربزرگم برای من چشم های سبز تیله ای بود که آخرین بار قبل آزمون شنبه در بیمارستان ملاقاتش کردم. پدربزرگم برای من دیدن اشک های عمو و بابا بود روز خاکسپاری. نرفتن کلاس محمدی نژاد. زنگ زدن به سیما. پذیرایی مجالس ختم. درست و حسابی درس نخواندن قبل گزینه دو. عکسی کنار در ورودی مان. نمی دانم چرا امشب یادش افتادم. بی حکمت یا با حکمتش را نمی دانم. اگر فاتحه ای برایشان قرائت کنید لطف بزرگی ست. اگر حالش را هم نداشتید، یک صلوات به روحشان هدیه کنید. تا ابد مدیونتان خواهم بود.

  • ۵ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۲۸
  • سایه

Doulingo

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۰۵ ق.ظ

دولینگو مثل مامان ها می ماند. سه روز قبل از پایان لیگ، هی نوتیفکیشن می دهد که : last chance to win! بعد می روی اپلیکیشن را باز می کنی کی بینی هنوز ۱ روز و نیم مانده تو ام مثلا دهم جدولی!

نیت کرده ام 100 day streakم که تمام شد، یک استوری بگذارم. تف تو ریا. الان چند روز است ؟ ۸۱ روز!

  • ۱ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۰۱:۰۵
  • سایه

درد دل های یک پشتیبان خسته

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۵۳ ق.ظ

بهش گفتم آزمون جمعه را نده! خسته می شوی! می خواهی از شنبه برنامه جمع بندی دهم و یازدهم را شروع کنی بچه جان! گفت نه من می خواهم آزمون بدهم، نشست کل پنج شنبه را که استراحت داده بودم درس خواند و جمعه هم آزمون داد.علی رغم اصرار های زیادم. امروز - ۵ روز بعد - با حالت گریه و زاری وویس داد که خانم سایهههه، خسته شدممممم، چیکااااار کنم، دیگه نمی تونم درس بخووونم!

میخواهم بگویم اگر به حرف پشتیبانتان گوش نمی کنید، پای لرزش هم بنشینید. وقتی به هیچ صراطی مستقیم نیستید، وقتی اعتماد ندارید، وقتی خودسر هستید، واقعا بعد این همه مدت از تابستان تا الان، انتظار کمک نداشته باشید. چون درست است که من یک پشتیبانم و بچه ها را قضاوت نمی کنم، خستگی های مدامشان را درک می کنم، پای حرف هایشان می نشینم و سعی می کنم کمکشان کنم اما نیاز دارم که حداقل از زیرگروهم حس «اعتماد» را دریافت کنم! اگر زیرگروهی به من اعتماد کند، من تمام توانم را برایش می گذارم. کما اینکه اکثر زیرگروه های پارسالم ماه بودند. ماااه. و ببینید آیا لحظه ای از دستشان عاصی شده ام؟ خیر! ولی این حجم از سردرگمی و زیر سوال بردن حرف هایم، تنها مرا دلسرد و بی انگیزه می کند و خب، همان طور که معلوم است، آسیبش را خودش هم می بیند!

  • ۱ نظر
  • ۲۷ اسفند ۹۹ ، ۰۰:۵۳
  • سایه

اد قال یوسف..

سه شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۳۱ ب.ظ

من عاشق آن قسمت اول آیه قرآن سریال حضرت یوسف بودم.

  • ۱ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۳۱
  • سایه

.

سه شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۹، ۰۹:۵۳ ب.ظ

حرام باد شما را! چه می خورید غمش؟

غم من است غمِ او؛ غم مرا مخورید!

*کمال خجندی

  • ۰ نظر
  • ۲۶ اسفند ۹۹ ، ۲۱:۵۳
  • سایه