درد دل های یک پشتیبان خسته
بهش گفتم آزمون جمعه را نده! خسته می شوی! می خواهی از شنبه برنامه جمع بندی دهم و یازدهم را شروع کنی بچه جان! گفت نه من می خواهم آزمون بدهم، نشست کل پنج شنبه را که استراحت داده بودم درس خواند و جمعه هم آزمون داد.علی رغم اصرار های زیادم. امروز - ۵ روز بعد - با حالت گریه و زاری وویس داد که خانم سایهههه، خسته شدممممم، چیکااااار کنم، دیگه نمی تونم درس بخووونم!
میخواهم بگویم اگر به حرف پشتیبانتان گوش نمی کنید، پای لرزش هم بنشینید. وقتی به هیچ صراطی مستقیم نیستید، وقتی اعتماد ندارید، وقتی خودسر هستید، واقعا بعد این همه مدت از تابستان تا الان، انتظار کمک نداشته باشید. چون درست است که من یک پشتیبانم و بچه ها را قضاوت نمی کنم، خستگی های مدامشان را درک می کنم، پای حرف هایشان می نشینم و سعی می کنم کمکشان کنم اما نیاز دارم که حداقل از زیرگروهم حس «اعتماد» را دریافت کنم! اگر زیرگروهی به من اعتماد کند، من تمام توانم را برایش می گذارم. کما اینکه اکثر زیرگروه های پارسالم ماه بودند. ماااه. و ببینید آیا لحظه ای از دستشان عاصی شده ام؟ خیر! ولی این حجم از سردرگمی و زیر سوال بردن حرف هایم، تنها مرا دلسرد و بی انگیزه می کند و خب، همان طور که معلوم است، آسیبش را خودش هم می بیند!
- ۹۹/۱۲/۲۷
جالب بود.
هیچ وقت اینطوری به مسائل اینچنینی نگاه نکرده بودم.
ممنون.