آقا.
پدربزرگم از آن مرد هایی بود که خیلی مرد بود! یعنی لطافت و گوگولی بودنی در او نمی دیدی. ماه های آخری که حالش خوب نبود، انگار حساس تر شده بود. روی مبل مخصوصش می نشست و با داد مادربزرگم را صدا می زد: «پروانه! بیا یه بوس بده!» مادربزرگم جلوی ما سرخ و سفید می شد و در آشپزخانه گوشه ای خودش را مشغول کاری می کرد بلکه از سر آقا بیفتد. اما خب آقا، هنوز هم آقا بود! با همان ابهت همیشگی اش! دوباره تکرار می کرد: «پرواااانه! بیا بوستو بده!». ما می خندیدیم و مادربزرگم را به طرف آقاجون می بردیم و می گفتیم مگر چه اشکالی دارد؟ بروید و بوس بدهید! اصلا ما نگاه نمی کنیم! من رابطه ی صمیمانه ای با پدربزرگم نداشتم. یعنی به لحاظ مسافتمان هم نمی شد خیلی زیاد پیششان بمانیم. من از آن هایی نبودم که کنار پدربزرگم بنشینم و ساعت ها حرف بزنیم. حرف های ما خلاصه می شد در سلام و احوال پرسی و «سایه، خااااانومه!» گفتن های او. پدربزرگم برای من همانی بود که وقتی مامان حامله بود و شکمش بزرگ شده بود، شکم پدربزرگم را نیز دیده بودم و در گوش مامان گفته بودم: «پس بچه ی آقاجون کی به دنیا میاد؟»
پدربزرگم برای من چشم های سبز تیله ای بود که آخرین بار قبل آزمون شنبه در بیمارستان ملاقاتش کردم. پدربزرگم برای من دیدن اشک های عمو و بابا بود روز خاکسپاری. نرفتن کلاس محمدی نژاد. زنگ زدن به سیما. پذیرایی مجالس ختم. درست و حسابی درس نخواندن قبل گزینه دو. عکسی کنار در ورودی مان. نمی دانم چرا امشب یادش افتادم. بی حکمت یا با حکمتش را نمی دانم. اگر فاتحه ای برایشان قرائت کنید لطف بزرگی ست. اگر حالش را هم نداشتید، یک صلوات به روحشان هدیه کنید. تا ابد مدیونتان خواهم بود.
- ۹۹/۱۲/۲۷
چه قشنگ بود زندگیشون.
خدا رحمتشون کنه و انشاءالله با صاحبان این روزها محشور شن.