۵ گفتار کاملا نا مرتبط.
۱. پنج شنبه رفتیم پیش سین. دست گذاشتم روی شکمش و با ذوق حال جوجه را پرسیدم. گفت که به اندازه کافی رشد نکرده و باید جمع ما را ترک کند. نمیدانم چه محبتی در دلم بود ولی این جوجه را خیلی دوست میداشتم!
۲. از کتابخانه سین، جزء از کل و دختر پرتقال خودم را پس گرفتم و البته ناتوردشت را هم قرض کردم. دختر پرتقال را یکبار دیگر خواندم. (بله دوران امتحانات و فرجه، کار خودش را کرد!) یکبار دیگر بعضی جاها بغض کردم و یکبار دیگر فهمیدم که چقدر دوستش داشتم. اگر من بلوط نبودم، اگر سایه نبودم، شاید دختر پرتقال بودم. هرچند کاش گوردر داستان را بیشتر می پرداخت.
۳. میخواستم بروم چند کتاب سفارش بدهم و اشتراک ترجمان را هم تمدید کنم، خودم را دعوا کردم که هر وقت وویس های دکتر بشارت، آن بزرگوار خفن، را تمام کردی و dsm را خواندی بعد میتوانی اشتراکت را تمدید کنی و کتاب هایت را بخری.
۴. من همیشه عاشق شخصیت بودم. عاشق نئو و کتل. عاشق تحلیل تست و نمودار هایی که بالا و پایین می شوند. عاشق نقاشی ها و تست های فرافکن. من عاشق ذره بین گذاشتن و ریز به ریز گشتن در جزئیات روح خودم - و شاید آدم های دیگر - بوده ام. فلذا مدت ها برای برداشتن واحد شخصیت صبر کردم. حتی من و سپیدار برای عوض کردن استادش هم جنگیدیم. ولی خب، انتظارات همیشه مطابق با واقعیت ها نیستند. مخصوصا برای منی که از تئوری ها فراری و به دنبال عملی هایم.
۵. دوستت دارم.
- ۰ نظر
- ۰۶ دی ۹۹ ، ۰۶:۵۷