پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال 7 سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

۱۰۸ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

?Do you

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۵۸ ب.ظ

تو هم وقتی باران می بارد،

به همه قدم هایی که می توانستیم بزنیم، به همه بدمینتون هایی که می توانستیم بازی کنیم و من هی ببازم، به همه خنده هایی که می توانست بلند شود و من جلویشان را بگیرم که توجه همه جلب نشود، به همه حرف های جدی و غیر جدی که می‌توانستیم بزنیم،

فکر می کنی؟

  • سایه

۵۵۰

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۵۰ ب.ظ
در وصف اتاق آبی ام،.سپیدار می‌گفت آدم  «بیدار» وارد این اتفاق می شود ولی از این اتاق، «بیدار» بیرون نمی رود‌ :]

*حالا شما فرض کنید من کل پیش دانشگاهی را در این اتاق درس خواندم. جهاد اکبری بود.
  • سایه

۲۱۰۰ روزگی.

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۴۲ ب.ظ
۱۰۰ روز از ۲۰۰۰ روزگی وبلاگم گذشت‌. به راستی که زمان ما را با خود برده است. ۱۰۰ روز، و این حجم از اتفاقات درونی و بیرونی. خداوند زیبا، منتظر ۱۰۰ روز بعدی هستم.
  • سایه

یه رویای کوتاه. تنها همین.

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۲۴ ب.ظ

فقط چند لحظه کنارم بشین.

  • سایه

دیگه چه خبر حافظ.

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۲۱ ب.ظ
آقای حافظ فرمود: گل در بر و می در کف و معشوق به کام است. خواستم درباره وضعیت خودم عرض کنم گل در زیر پای رهگذران در حال له شدن است، می حرام است و معشوق هم یک جایی زیر آسمان خداست که ظاهراً به کام ما نیست و معلوم نیست کدام جایی (!) تشریف دارند بزرگوار.
  • سایه

Espanõl

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۸:۱۳ ب.ظ

خدا پدر و مادر دولینگو را بیامرزد. بعد یک چک پوینت، می توانی به اسپانیایی بگویی: «هکتور و همسرش ماریا در خانه هستند، ماریا در قهوه اش به جای شکر، نمک می ریزد و فلان و بیسار»

البته کماکان من دوست دارم به جای داستان های هکتور و ماریا، زیرلب تکرار کنم y cómo mirarte esos ojos، «چگونه در این چشم ها نگاه کنم ...»

  • سایه

وات تو دو، وات نات تو دو

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۷:۲۵ ب.ظ

حال تو بگو عزیز من، دلِ ما تنگ است. تکلیف چیست؟

  • سایه

همه بچه های من.

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۹:۲۱ ق.ظ

کاش مدرسه ها باز شوند و حداقل دوازدهمی هایم بیایند مدرسه، برویم جاجرود، کنار هم درس بخوانیم، با چشم هایم دعوایشان کنم، با هم بخندیم. هر چند مشاوره دورکاری به من خیلی چسبیده ولی این بچه ها حقیقتا گناه دارند.

  • سایه

Bro

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۹:۱۶ ق.ظ

آمدم قربان موهای بلند آشفته ات بروم که تو را شبیه انسان های نخستین کرده بود، صبح بیدار شدم دیدم بعد اینکه من خوابیدم، موهایت را مثل سرباز ها زده ای. در هر صورت من به فدای هر دو نوعش.

  • سایه

طُ

چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۱۲:۵۱ ق.ظ
تو میری ولی
پست میشی تو بلاگم،
شعر میشی تو کتابم،
یه رویای محال توی خوابم.

*اقتباسی.
  • سایه