پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال ۱۰ سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

سلام، حوری هستم از بهشت، سفارشتون؟

چهارشنبه, ۳ شهریور ۱۴۰۰، ۰۱:۲۶ ق.ظ

پارسال، از یکی از دانش آموز هایم - خارج مدرسه - پرسیدم: «اولین کاری که دوست داری بعد کنکور بکنی چیه؟» با ذوق خاصی گفت: «وای میدونی می‌خوام چیکاااااار کنم؟» گفتم: «چییییی؟» گفت: «دلم می‌خواد یه لیوان آب خنکککک بخورم!»

خندیدم و گفتم فکر کردم میخواستی بروی آموزش پرورشی جایی را آتش بزنی، کتاب هایت را ورق ورق کنی یا یک چیزی در همین مایه ها! می‌خواهی یک آب خنک بخوری؟ الان هم می‌توانی! ولی خب برای او بحث زمان مطرح نبود، او همان موقع هم می‌توانست این کار را انجام دهد، ولی دلش می خواست بعد کنکور یک لیوان آب خنک‌اش را «با خیال راحت» بخورد! ظاهراً کنکور نمی‌گذاشت یک لیوان «آب خوش از گلویش پایین برود»!

راستش من هم فکر کردم و دیدم بعد از اینکه بمیرم - اگر شانس بیاورم و بروم بهشت - دوست دارم اولین کاری که می‌کنم این باشد که لب جوی شیر و عسل بنشینم و فقط یک لیوان آب خنک بخورم! یا شاید هم یک لیوان شربت آبلیموی خنک! البته شاید هم در منوی حوری ها فقط «یخ در بهشت» وجود داشته باشد، هر کدام که بود مهم نیست. می‌دانم اینها را الان هم می‌توانم بخورم، ولی این دنیا ماهیتش این است که خیلی آدم را اذیت کند. این دنیا چنگال های تیزش را هر از چندگاهی فرو می‌کند جایی که قبلا زخم شده بود. این دنیا گاهی نمک می‌پاشد روی زخم باز، آب لیمو را خالی می‌کند توی چشم هات، جفت پا می‌رود توی شکمت. می‌دانید می‌خواهم چه بگویم؟ این دنیا نمی‌گذارد شربت آبلیمو - یا یخ در بهشت آلبالو - آنطور که شایسته است مزه دهد.

فقط امیدوارم مجبور نشوم دست آخر از آب جوش های تلخ جهنم بخورم. یا آب خنک را در زندان های جهنم نوش جان کنم. خدایا بحق شربت آبلیمو، دو خواسته از تو دارم: ۱) فالوده را هم به منوی بهشت اضافه کنی و ۲)اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا.

  • ۵ نظر
  • ۰۳ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۲۶
  • سایه

نامه سوم، حتما، ان شاء الله.

سه شنبه, ۲ شهریور ۱۴۰۰، ۰۴:۴۷ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۲ شهریور ۰۰ ، ۰۴:۴۷
  • سایه

از ظهر عاشورا، جهت ثبت.

جمعه, ۲۹ مرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۳۵ ق.ظ

تا نماز صبح بیدار بودم. حدود ساعت ۵ خوابیدم و به نماز ظهر عاشورا نرسیدم. صدای گریه و عزاداری از پنجره می‌آمد. نمی‌دانستم تا قبل از پایان مراسم می‌رسیدم یا نه، دلم را به دریا زدم و گفتم ۵ دقیقه بودن در آن جمع هم غنیمت است. شال و کلاه کردم و از خانه زدم بیرون. [تا اینجا را داشته باشید.]

چند وقت پیش - سر انتخابات - دیدم یکی از فالوور هایم از بَنری که در خیابان اصلی مان زده اند یک استوری گذاشته. استوری اش را به پدر و برادرم نشان دادم که مطمئن شوم همین بنری ست در محله ی ما زده شده. آنها تایید کردند و من به او ریپلای زدم و گفتم فلان خیابان است؟ گفت بله! خلاصه فهمیدیم که ما ساکن کوچه سوم و آنها ساکن کوچه نهم هستند. جالب بود و بامزه. من به آدم هایی که نمی‌شناسم فالو بک نمی‌دهم. او دوستِ دوستم بود و به سبب اینکه خیلی‌ها او را فالو کرده بودند، فالو بک داده بودم. دوباره چند شب پیش دیدم از مراسم محرم مسجد هم استوری گذاشته. با خنده همان شب ریپلای زدم گفتم تو هم آمده ای؟ گفت آره و دوباره شروع کردیم به صحبت کردن.

[دوباره برگردید به ظهر روز عاشورا] در حین تند تند آماده شدن برای مراسم امروز ظهر دیدم پیام داده من توی مراسمم اگر آمده ای بگو همدیگر را ببینم! سرتان را درد نیاورم، یک‌دیگر را دیدیم، خیلی هم پسندیدیم :)) و بعد از اتمام مراسم، یک دور کل کوچه ها را با هم پیاده رفتیم و از هر دری صحبت کردیم :) گفتم من همه جوره پایه ی پیاده روی و پارک و همه‌چیز هستم. خواستی بروی بیرون بگو من هم می‌آیم! اتفاق خوبی بود. دختر خیلی خوبی‌ست. یکسال از من کوچک تر است و دانشجوی پزشکی‌ست. ظاهراً هم‌مدرسه ای دبستانم بوده. به هر حال که از پیدا کردن یک دوست جدید و همینطور یک هم‌پای نزدیک خیلی مشعوف شدم.

  • ۵ نظر
  • ۲۹ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۳۵
  • سایه

شرح حال.

جمعه, ۲۹ مرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۱۶ ق.ظ
  • ۰ نظر
  • ۲۹ مرداد ۰۰ ، ۰۲:۱۶
  • سایه

.

پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۲۵ ق.ظ

حقیقتا امشب، شب دهم محرم الحرام، شرمنده ام اگر از چیزی جز شما نوشتم. شرمنده ام اگر چیزی جز شما را دیدم و شنیدم، شرمنده ام اگر راحت سر به بالین گذاشته ام، از اینکه راحت غذا از گلویم پایین می‌رود ... شرمنده ام اگر عمق مصیبت را نمی‌فهمم، اگر باری از روی دوش شما بر نمی‌دارم... من خیلی شرمنده ام و می‌دانم که شرمندگی کافی نیست ...

  • ۰ نظر
  • ۲۸ مرداد ۰۰ ، ۰۲:۲۵
  • سایه

چرا من؟

پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۰۷ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ مرداد ۰۰ ، ۰۲:۰۷
  • سایه

آدم ِاشتباهی

پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۰۴ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ مرداد ۰۰ ، ۰۰:۰۴
  • سایه

شب نهم.

چهارشنبه, ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۴۸ ق.ظ
هر چه خواستم درباره شب هشتم و شب نهم و روضه هایشان بنویسم نشد. نه که نشد، در خور و در شأن نبود. قرار شد قلمم را کلا غلاف کنم و چیزی نگویم اما یادم آمد حداقل می‌توانم بگویم این یکی دو شب برای قلب صاحبِ زمین و زمان و امامِ حی‌مان، اگر توانستیم صدقه کنار بگذاریم ... قلب امام در فشار است و ما چه‌ می‌فهمیم؟
  • ۱ نظر
  • ۲۷ مرداد ۰۰ ، ۰۰:۴۸
  • سایه

هم‌سایه!

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۳۵ ب.ظ

من «خود زندگی و رفاهش» را نمی‌خواهم که بخاطرش بتوانم با همراه زندگی ام بسازم. من «همراه»ای می‌خواهم که بخاطرش بتوانم زندگی را تحمل کنم. نمی‌دانم توانستم منظورم را برسانم یا نه... این فرقی‌ست که هر چه می‌گویم، خیلی از آدم ها آن را از من نمی‌پذیرند.

البته جا دارد بگویم هیچ «همراهی» - هیچ رفیقی، هیچ خواهر و برادری، هیچ همسر و فرزندی - همیشگی نیست. کل من علیها فان. و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام.

  • ۰ نظر
  • ۲۶ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۳۵
  • سایه

پست درون‌شهری

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ۰۸:۲۷ ب.ظ

هشدار: خطر سر رفتن حوصله.

  • ۵ نظر
  • ۲۶ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۷
  • سایه