پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال 7 سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

A liiiiiitle

جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۹، ۰۴:۴۱ ب.ظ

گفت: «دلت برایش تنگ می شود؟» و من را بین برزخی گذاشت که دوست داشتم بگویم نه اصلا، ولی حقیقت این بود که : بله یکم!

  • ۹۹/۱۲/۲۹
  • سایه

نظرات (۱)

چند روزه فکر می کنم بهش زنگ بزنم؟!  زنگ بزنم چی بگم. نیم ساعت پیش فهمیدم آخرین بار که زنگ زده بود پرسیده "عاطفه چی کار می کنه؟!" تعجب کردم شاد شدم هیجان زده شدم دلم پر کشید براش. پرسیدم بهش زنگ بزنم؟ گفتن می خوای زنگ بزنی؟! ومن رو بین برزخ زنگ بزنم و زنگ نزنم گذاشتن. گفتم نه بی خیال. ولی سایه! یکم دلم می خواد زنگ بزنم فقط یکم تا از لحن صداش بفهمم می خواد بدونه عاطفه چی کار می کنه؟!. که دلش برام تنگه؟. نه. بی خیال. 

پاسخ:
منم دقیقا این سناریو رو دو سه سال پیش تجربه کردم. آخر هم فهمیدم در تمام لحظاتی که میگفتم ولش کن، اونم درگیر بوده و اونم می‌گفته ولش کن! بعد ها بهم گفتیم کاش یکیمون حداقل زنگ میزد به اون یکی :}}
خلاصه که تلفن رو بردار خواهرم :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">