Apart
داشتیم با برادرم یک بحث جدی می کردیم. تقریبا ۱:۳۰ حرف زدیم. وسط صحبت هایش یک جا گفت: «ناراحت نشیا، ولی من از بچگیم هم می دونستم تو یک روز بالاخره ازدواج می کنی و میری و رابطه من و تو میشه مثل رابطه ی بابا و عمه که به سلام و احوال پرسی های معمولی و دیدن توی مناسبت ها خلاصه میشه.» گفتم : «نه بابا ناراحت نمی شم!» ولی شدم.
اول از همه گفتم بالاخره پسر است و احساسات عمیق دخترانه را از او انتظار ندارم. دوم در کمال بغض و ناراحتی، می دانم تا حدی راست است. فاصله جدایی می اندازد. فرقی هم نمی کند ازدواج، مهاجرت، حتی عوض شدن مکان تحصیل، عوض شدن خانه. دلم نمی خواهد رابطه ی بینمان تغییر کند ولی روزی این اتفاق خواهد افتاد. کمی بغض کردم چون فعلا «اشکم دم مشکم» است و کاریش نمی توانم بکنم. بعد به این فکر کردم که از تمام این لحظات استفاده می کنم. نمی گذارم تبدیل به حسرت شود. من از تمام لحظات کنار خانواده ام بودن استفاده می کنم چون بالاخره چیزی ما را از هم جدا می کند. نهایتا مرگ! چون خدا همه ی ما را تنها آفریده. بالاخره روزی می فهمیم که کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام ..
- ۹۹/۱۲/۲۸
چه خواهر خوبی:)