پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال 7 سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

Apart

پنجشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۹، ۰۳:۲۲ ق.ظ

داشتیم با برادرم یک بحث جدی می کردیم. تقریبا ۱:۳۰ حرف زدیم. وسط صحبت هایش یک جا گفت: «ناراحت نشیا، ولی من از بچگیم هم می دونستم تو یک روز بالاخره ازدواج می کنی و میری و رابطه من و تو میشه مثل رابطه ی بابا و عمه که به سلام و احوال پرسی های معمولی و دیدن توی مناسبت ها خلاصه میشه.» گفتم : «نه بابا ناراحت نمی شم!» ولی شدم.

اول از همه گفتم بالاخره پسر است و احساسات عمیق دخترانه را از او انتظار ندارم. دوم در کمال بغض و ناراحتی، می دانم تا حدی راست است. فاصله جدایی می اندازد. فرقی هم نمی کند ازدواج، مهاجرت، حتی عوض شدن مکان تحصیل، عوض شدن خانه. دلم نمی خواهد رابطه ی بینمان تغییر کند ولی روزی این اتفاق خواهد افتاد. کمی بغض کردم چون فعلا «اشکم دم مشکم» است و کاریش نمی توانم بکنم. بعد به این فکر کردم که از تمام این لحظات استفاده می کنم. نمی گذارم تبدیل به حسرت شود. من از تمام لحظات کنار خانواده ام بودن استفاده می کنم چون بالاخره چیزی ما را از هم جدا می کند. نهایتا مرگ! چون خدا همه ی ما را تنها آفریده. بالاخره روزی می فهمیم که کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام ..

  • ۹۹/۱۲/۲۸
  • سایه

نظرات (۲)

چه خواهر خوبی:)

پاسخ:
خدا حفظم کنه. ماهم ماه

حقیقتا:)) 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">