Day 16
Writing challenge: Day 16: someone I miss
من کلا آدم دلتنگ شدن نیستم. یعنی توانایی این را دارم که تا مدت ها از خانواده ام دور بمانم و آنقدر ها هم اذیت نشوم. نهایتا با کمی صحبت تلفنی بتوانم از کسی که دورم دلم را گشاد کنم. در نتیجه وقت هایی که دلم تنگ می شود، یا هورمونی ست یا اوضاع خیلی خیط است.
اولین جوابی که به ذهنم آمد دایی و پدر بزرگم بودند. که تیر ماه ۹۹ و آبان ۹۶ از دستشان دادم. شاید این دلتنگی ام بخاطر این باشد که جمعه سر مزار هر دویشان رفتم. صبح در حالی که باد سردی می وزید و جلوی سینوس هایم را گرفته بودم که بخاطر باد درد نگیرند، از بین قبر ها رد می شدم تا به مزار دایی برسم. روی یک سنگ قبر دیدم دختری بوده متولد تیر ۷۹ و ۹۸ فوت کرده. بر خودم لرزیدم. او هم دختر خانواده ای بوده. مثل من! بر خودم یادآوری کردم که مرگ خیلی نزدیک است! به سختی و بدون لنز هایم سعی می کردم سال تولد صاحبین مزار ها را بخوانم. به مزار دایی رسیدم و تمام خاطرات کودکی ام، آخرین باری که دیدمش، یک هفته ای که مامان خانه نبود و کنارش ماند، همه آنها به یادم آمد. کنار مزار دایی یک پسر ۶۸ ای را دفن کرده بودند. عکسش را بزرگ زده بودند به دیوار. به یکباره دلم تنگ شد. از نبودن آقا جون، از نبود دایی و از نزدیکی و غیر قابل پیش بینی بودن مرگ. این یک موقعیت دلتنگی بود!
موقعیت بعدی را نمی توانم شرح دهم اما وقتی رخ داد که در فکر و خیال هایم غوطه ور بودم، ساعت از ۱۰ شب گذشته بود و همان طور که می دانید شب کار های عجیبی با آدم ها می کند. دلتنگ شدم. بر شیطان لعنت فرستادم و گفتم که خاک بر سرش کنند. سعی کردم از فکر و خیال بیایم بیرون و از پنجره ماشین به قطرات باران نگاه کردم.
این پست محتوای دلتنگی اش کم بود و کمی به خودم حق می دهم. من خیلی هم آدم دلتنگی نیستم. امیدوارم هیچ وقت هم نباشم.
- ۹۹/۱۲/۲۴
انشاءالله روزی دلتنگ محبوبتان.