پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال 7 سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

روز ششم، گذر زمان.

سه شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۹:۴۴ ب.ظ
روز ششم.
کوچک تر که بودم - خیلی کوچک تر مثلا اول راهنمایی، فکر می کردم دانشجو شدن یعنی ته بزرگی. فکر می کردم یک دختر پخته، پر آرامش و پر تجربه و با اعتماد به نفس فراوان خواهم بود که کتاب هایش را میگیرد دستش و مهم ترین و حیاتی ترین درس ها و مباحث رشته اش را می خواند. اما وقتی رسیدم به جایی که کنکورم را دادم و بعد انتخاب رشته کردم و بعد روی صفحه قبولی ها اسم یک رشته و یک دانشگاه را دیدم، به خودم برگشتم. جای آن دختر پر آرامش در تصوراتم، خودم نشسته بودم. یک دختر ۱۸ ساله ی کانفیوزد و با بالا و پایین های بسیار یا حتی بیشتر از قبل. اشتباهم این بود که روز های دانشجو بودن را دور می دیدم. خیلی دور. اما الان یاد گرفتم که هیچ روزی آنقدر ها هم دور نیست. حتی مرگ. حتی شاید گاهی مرگ از روز های دیگری که فکرش را می کنیم نزدیک تر باشد. به هر حال، فهمیدم که زمان چیزی را آنطور ها که باید، درست نمی کند. نهایتش با ضربه ها و سختی های تحمیل شده کمی بزرگ شوی. وگرنه کجا «زمان درستش می کند»؟ کجا زمان یک دختربچه ی لوس را به یک همسر با آرامش و پر گذشت تبدیل می کند؟ زمان کجا یک دختر بی تجربه و پر از عیب های شخصیتی را به مادر در تجربه تبدیل می کند؟ هوم؟ حالا شما اگر باور غیرمنطقی همه یا هیچ و کمالگرایی را به این افکار اضافه کنید، می بینید که گفتن «چیزی برای از دست دادن ندارم» چندان پرت نیست.
  • ۹۹/۰۶/۱۸
  • سایه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">