روز پنجم، بالاخره چند کلمه ای از این ذهن پوچ.
روز پنجم.
یه این فکر می کنم کی قرار است از این مودی بودن دربیایم؟ که مثلا یک شب که در اسنپ نشسته ام و دارم می روم خانه، پر از شوق زندگی باشم، پر از امید و و واقع نگری. عاقل باشم و با خودم و خدا و اطرافیانم در صلح. و دقیقا دو ساعت بعدش - بخاطر هیچ و پوچ، رسما هیچ و پوچ - احساس کنم همه چیزم را واااقعا بی اغراق همه چیزم را از دست داده ام و باید راضی باشم و بعد ماموریت سخت مواجهه با نفس سرکشی که طاقت نه شنیدن ندارد، به من محول میشود. من یک روز هایی - یا بهتر بگویم یک ساعت هایی! - پر از انرژی ام برای جنگیدن. انگار در آن ساعت ها بزرگ می شوم، قد می کشم، روش های حل مسئله درست را انتخاب می کنم و لُب کلام، می جنگم! و ساعت هابی دیگر حتی برای بقای جسمم هم اشتهای خوردن ندارم! تو خالی ام! کوچکم. ضعیف. شکسته. تکه تکه شده که حتی از خودم هم خسته ام چه برسد به دیگران. از بدی های روانشناسی خواندن این است که یکهو به خودت همه انگ های دی اس ام را می چسبانی و فریک اَوت می کنی! میگویی احتمالا دو قطبی ام، شاید ژن اختلالات اضطرابی را دارم، چاشنی کمالگرایی را هم اضافه می کنی چند تا باگ که در ام ام پی آی و نئو و کتل در میاوری و بعد می بینی چه آشی شد. و حالا چه کسی این معجون اختلالات و مرض های روحی را درمان کند. البته که من خودم را دو قطبی نمی دانم، یا کروموزوم هایم را ندیده ام که ژن اختلالات اضطرابی را درش تشخیص دهم! اما به هر حال هر چقدر هم موج باشیم که آسودگی ما عدم ما باشد، قرارمان این نبود که دیگر گاهی سونامی بشویم و گاهی یک برکه متعفن. ما گاهی از خودمان هم خسته ایم ای که ما را خوانده ای. این تکه های پخش و پلا را جمع و جور کن.
- ۹۹/۰۶/۱۷