لایحتسب.
من واقعا اوایل فکر می کردم کرونا مسخره بازی ست. حتی آن هفته قبل شروع تعطیلی ها را برخلاف خیلی ها بلند شدم رفتم دانشگاه و در گروه دانشکده هم گفتم [به مضمون] که دیگر شما هم هر چه می شود الکی تعطیل می کنید. خودتان را لوس نکنید و در کلاس هایتان حاضر شوید! بعد که تعطیلی ها شروع شد خیلی ها دم از نگرانی برای محرم می زدند. در دلم میگفتم مگر چقدر قرار است طول بکشد. خوشحال در خانه می ماندم و منتظر بودم دیگر بعد هفته اول و دوم اسفند برویم دانشگاه. بعد که هی طول کشید و به عید رسیدیم و نیمه شعبان را هم رد کردیم و امتحانات مجازی داشتیم، کم کم باورم شد که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست! رسیدیم به غدیر و چند روز بعد غدیر محرم بود. در دلم میگفتم مثل شب های قدر آنلاین برگزارش میکنیم و مشکلی نیست! بعد که روز های اول گذشت دیدم نه واقعا اینطوری نمی شود. نمی شود اینطور غریبانه و بیچاره در خانه بنشینم و بیشتر و بیشتر دلم بگیرد. کسی با من همراه نبود که بتوانم جای دورتری از سر کوچه بروم. بار و بندیلم را بستم کوچ کردم سر کوچه ی پنجم، کفش هایم را در آوردم، در حین دراوردنشان تعادلم را از دست دادم و تلو تلو خوران رسیدم به فرش هایی که خانم ها نشسته بودند. نیم ساعت روضه بود و تمام. با یک آب انار تکدانه به عنوان نذری. آب انار را توتیای چشمانم کردم. که هر چه از دوست رسد نیکوست حتی آب انار و تی تاپ. واقعا گمان نمی کردم از آن جمعیت هر ساله و مجلس هر سال محروم شوم. گمان نمی کردم این روز ها دیگر صدای طبل و دسته نشنوم و درحال رد شدن از خیابان ها کسی تکیه ای بر پا نکرده باشد. گمان نمی کردم آن چای های ریخته شده در لیوان های پلاستیکی و قند کنارش یک روز به عنوان نعمت به چشمم بیایند. و گمان نمی کردم این چنین نا امید یک گوشه بنشینم. گمان نمی کردم به این حال و روز بیفتم. نه این از گمان های ما خیلی دور بود..
پی.اس: بابت محتوای تکراری با پست قبل، عذرخواهم و همین.
- ۹۹/۰۶/۰۹