محرومیت
الان، بله همین الان، باید بعد از شنیدن «ما شاء الله و لا حول و لا قوة الا بالله ... رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات» از سر جایم بلند می شدم و با بچه های جلسه خداحافظی می کردم، با مادرانشان سلام و احوال پرسی می کردم، چادر ساده ام را روی سرم مرتب می کردم و به سمت در خروجی می رفتم. آرام آرام با خیل جمعیت همراه می شدم یک جایی در راهروی طبقه دوم یا سوم کفشم را می پوشیدم، در خیابان شلوغ آدم های آشنا میدیدم و سر تکان می دادم، با پدر تماس می گرفتم که کجا پارک کرده است و بعد سوار ماشین می شدم. الان باید غذای نذری قیمه را می آوردم خانه، با خانواده تقسیم می کردم. ولی دراز کشیده ام، بی حس و بی جان و بُغ کرده. بدون اینکه بعد از شنیدن «رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات» از پشت گوشی از جایم تکان بخورم و این محرومیت، خیلی، خیلی، خیلی بر درد های دیگرم می افزاید ...
- ۹۹/۰۶/۰۵