پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

پناه

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

این وبلاگ، ادامه ی چهارسال نوشتن در وبلاگ ایهام است. شهریور 94 اولین نوشته را منتشر کرده ام و حال 7 سال از آن روز ها می گذرد.
•اینجا خبر خاصی نیست. برای دنبال شدن، دنبال نفرمایید.

همزاد پندار ها

جمعه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۴۳ ق.ظ

1.یک وبلاگ بامزه و زیبا در بلاگفا پیدا کردم. وقتی می خواندمش، احساس می کردم خودم این نوشته ها را نوشته ام. دلم نیامد کامنت نگذاشته رد شوم و خواننده ی خاموش باشم و در کامنت برای یکی از پست هایش از یک شعر استفاده کردم. در جواب کامنتم نوشت: چه جالب من عاشق این شعرم! انگار که خودم برای خودم کامنت گذاشته ام!

2.حانیه ادمین تلگرام نشانی ست. دیروز یک سوال فنی ازش پرسیدم و تعداد شرکت کننده ها را در تلگرام جویا شدم. گفت فقط خواهر - ده یازده ساله - اش تمام کرده و از بین جایزه ها هم جلد دوی بینوایان فیدیبو را انتخاب کرده است. از آنجایی که ما سالهاست همدیگر را می شناسیم و ما هر هفته برای جلسه می رفتیم آنجا، قبلاً خواهرش را دیده بودم و حرف زده بودیم. یک لحظه حس خواهرانه-مادرانه-محبتانه ام گل کرد و دلم برای خواهرش تنگ شد. ابراز کردم و گفتم چقدر بچه ی فرهیخته ایست! گفت اتفاقا درس خوان هم هست و تو را هم خیلییی دوست دارد. از وقتی فهمیده تو روانشناسی می خوانی، یک جور هایی آینده اش را در تو می بیند. [جدای از اینکه بعد از اینکه بزرگتر شد باید اکیدا تاکید کنم که من اصلا فرد مناسبی برای الگوی آینده اش نیستم] گل از گلم شکفت و آن عزیز دل انگیز را بیشتر تر دوست داشتم :) و بعد برای حانیه تعریف کردم که از اول اول تا مدتی بعد از به دنیا آمدنم، هم نام خواهرش بوده ام و بعد ثبت احوال آن موقع با ثبت همچین اسمی موافقت نکرده و بعد شدم سایه ای که می بیند. ظاهراً خواهرش هم با فهمیدن این موضوع مانند غنچه ای شکفت و ذوق کرد. خلاصه که انگار من، کودکی‌م را در او می دیدم و او جوانیش را در من!

3. داستان دوست شدن من و رفیق جان به غایت ساده است. روز اول دانشگاه مرا با رتبه یک اشتباه گرفت و من گفتم: برو بابا و او گفت دارم می روم نماز بخوانم و منم گفتم پس من هم می آیم و الان بخش بسیار بزرگ و مهمی از من با او گره خورده است و تا به حال نشده بود با اعماق وجود و از ته ته ته دلم بتوانم حرف هایی را بزنم و حرف هایی را بشنوم که بگویم می فهمم! وااااقعا می فهمم!

4. این شماره ربطی به همزاد پنداری ندارد ولی تا الان فقط بیدار مانده ام که نماز بخوانم و بخوابم. وگرنه پلک هایم دارند مثل چی خودشان را به سمت پایین می کشند. در نتیجه این را هم در زمره یادداشت های بی سر و ته قرار می دهم که اگر روزی سر و تهشان پیدا شد، پسشان بدهم. بله قبول دارم. اصلا بامزه نبود.

  • ۹۹/۰۵/۱۷
  • سایه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">