یادداشتی مثل همیشه بی سر و ته بر کوچ کردن.
اصلا حالا که فکر می کنم، پناه را با قالب آبیش و بیوی کوتاه سمت راست دوست تر دارم. در حین نوشتن این پست، یادم آمد که اصلا چرا «سایه» را انتخاب کردم. من اینجا را قبل از مرداد ۹۸ درست کردم. بدون قصد کوچ کردن. هدف من از نوشتن در اینجا چیز دیگری بود. هر بار که برنامه هایم بهم می خورد، سعی می کنم خدا را ببینم و در این یکسال، خیلی «سعی می کنم خدا را ببینم»... هدف از اینجا نوشتن هم چیزی بود که محقق نشد و یکهو تغییر کرد. رفتم پست اول اینجا را خواندم. آه نه آن پست اولی که شما می بینید! آن پست اولی که اینطور شروع شده است: «امروز 20/3/98 است...پس از شکست من در مقابل تو...» و من در قالب پستی رمز دار در وبلاگ قبلیم ذخیره اش کردم. و بعد آمدم اینجا و به چند پست آخر نگاه کردم. به این نتیجه رسیدم که اصلا چقدر خوب شد که به جای سایه و ایهام، در این «پناه»گاهم! چقدر اینجا را دوست تر دارم، چقدر من در آن وبلاگ با عنوان سایه نمی گنجیدم، چقدر آنجا دلم تنگ تر بود... البته (به قول استادی) از آنجایی که رنج پای ثابت این دنیاست، دلتنگی هم سایه و پناه و ایهام و روزمرگی های یک دانشجو و دختر پرتقال به صرف توهم ندارد [بله اندکی از عنوان های مرحومه وبلاگ هایی که در طی این 9 سال داشتم] . بله. رنج زمان و مکان و شخص نمی شناسد. همیشه هست و خواهد بود. نمی دانم کفر است یا نه، اما کاش خدا زودتر از این رنج خلاصمان کند، به بهترین نوع خلاصی اش ...
پی.اس: نوشته هایم حقیقتا از بی سر و ته بودن رنج می برند. ظاهراً نوشته ها هم در این دنیا، رنج می کشند.
- ۹۹/۰۵/۱۴