گفتار هایی پراکنده: از روزمرگی ها تا چندخطی درباره تعادل.
دارم ساعت ۴ و خورده ای شب پست می گذارم و تازه از خواب بیدار شده ام. این چند وقت واقعا مرز های خواب و بیداری را جا به جا کرده ام و می توانم به عنوان یک کشور جدا با ساعت های شبانه روز متفاوت اعلام استقلال کنم. و چون امروز بیرون بودم و نمی توانستم گوشی م را چک کنم و اتفاقا همین امروز همه آدم های دنیا با من کار داشتند و وویس دادند و کار های روی زمین مانده را برایم فرستادند و من هنوز هیچ کدام را سین نکرده ام. در واقع جرئت رفتن به سمت تلگرام و واتسپ را ندارم. [همان طور که از بلاگ آمدن نصفه شبی ام معلوم است!] .اما خب، مجبورم و می روم و مواجه می شوم. دیروز به این نتیجه رسیدم که من واقعا عاشق بازی کردنم. دو بازی جدید خریده ام که یکی اش را یک دست بازی کردیم و خیلی چسبید. بله چسبید ولی لیست کار های نوشته شده و انجام نشده روی پنجره با ماژیک و لیست بلند بالاتر در دفترم، کمی از این شیرینی می کاهد. البته اگر این طوری بخواهیم فکر کنیم می توانم یک لیست بلند بالا از تلخی ها بنویسم آنقدر که از شیرینی خیلی اندک بازی دیروز و مثلا یکشنبه چیزی باقی نماند. اما خب این روال زندگی نیست و ما همه در گذریم. در گذر از تمام تلخی ها و رنج ها و دفن کردنشان و در حال ماندن در شیرینی های اندکی که این دنیا دارد. [پست روزمرگی هم بخواهم بگذارم آخرش می رسد به درس زندگی. چه دردیست؟] اما تعادل در زندگی کلا چیز خیلی خوبی ست. مثلا تعادل در نگه داشتن مرز بین شیرینی ها و تلخی ها یا تعادل در مهربان بودن و جدی بودن. اصلا یک پست جدا باید درباره تعادل بنویسم اما هر چه هست، چیزی ست که برای من در رعایت کردن مرز بین امید و امیدواری غیرممکن است. ای از ما بهترون! چطور مرز بین خوف و رجا و نا امیدی و امیدواری تان را حفظ می کنید و متعادلید؟ دستی هم بر سر ما بکشید..
- ۹۹/۰۵/۰۲