پست کردن با چشمان نیمه باز
امروز با زیرگروهم یک صحبت مفصل داشتیم که بیشتر شبیه یک جلسه روانکاوی بود تا صحبت زیرگروه و پشتیبان :) یک جایی از صحبتم گفتم:« ببخشید که اینو میگم، ولی تو آرامش بزدلانه رو به طوفان شجاعانه ترجیح میدی!» و به نظر خودم خیلی هم جملهی درست و خوبی گفتم. ولی خب شاید به نظر شما جملهی معمولیای باشد. [حالا اگر نیچه بود دست در دماغش هم میکرد میخواستید ازش جملات قصار در بیاورید به ما که رسید جملات معمولی شد] خوشبختانه زیرگروهم خیلی همراه بود و حرف هایم را قبول داشت. ریشه اکثر درصد های بدش «ترس از شکست» بود! اضطراب شکست خوردن چنان او را درنوردیده بود [هیچ وقت فکر نمیکردم در شبی از شب های آبان ماه از کلمه درنوردیدن استفاده کنم. رسما دارم چرت میگویم] بلی میگفتم که چنان او را درنوردیده بود که اجازهی درس خواندن هم به او نمیداد. اهمال کاری های مدام و خستگی های مفرط همه این مسئله را نشان میدادند و کمی که حرفهایم را شنید، قبولشان کرد. انگار اصلا برای خودش واضح و مبرهن بود اما راهی برای فرار از ترس پیدا نمیکرد.
یاد خودم افتادم. من هم کمی اینطور بودم اما در جنبهی دیگری از زندگیام. و خدا آنقدر مرا زمین زد که یاد بگیرم که بدون زخمی کردن اطرافیان برای آنچه میخواهم بجنگم و بابت این موضوع دست خدا را تا ابد میبوسم. [آهان اون یه چیز دیگه مال پدر مادر بود؟ چیزه ... خدایا ازت ممنونم. وقتی میگویم دارم چرت میگویم بگویید نه. شب بخیر. اصلا مجبور نیستید این نوشته های چرت را بخوانید.]
- ۰۰/۰۸/۱۱
استاد جملتون خیلی هم خفن بود