شب هنگام.
شب هنگام، حدود ساعت های ۱۱-۱۲ شب، هنگامی که خانه در سکوت فرو رفت، ناگهان به این نتیجه رسیدم که آینده مهم نیست. مهم نیست اگر قرار باشد سالها با آتشی نیمه روشن در قلبم زندگی کنم، مهم نیست اگر نتوانم هیچ وقت تو را داشته باشم فندق کوچک من، مهم نیست اگر پاییز و زمستان دارد فرا میرسد و من غصه ی سرد و بی روح و خشک بودنشان را میخورم، مهم نیست اگر دیگر صدای خنده هایی که میخواستم را نشنوم، مهم نیست اگر خاطراتم فراموش نشوند، اینها دیگر مهم نیست. البته نه که مهم نباشد، فقط تدبیرشان به دست من نیست و در نتیجه من هم رهایشان کردهام. الان تنها چیزی که میدانم این است که من باید روانشناس خوب و باسوادی بشوم و روانشناس خوب شدن با درس نخواندن مهیا نمیشود. پس با وجود اینکه صداهایی در مغزم پلی میشد و تصویر خودم در حال خندیدن را میدیدم و به طرز متناقضی در خیالم از زمستان گرما احساس میکردم، فصل 7 کاپلان را تقریبا تمام کردم. آتشی در قلبم روشن بود - آتش عشق و این رومانتیک بازی ها نبود ولی - میسوخت و میسوزاند و من توجهی نکردم. من خواندم. اسکیزوافکتیو را، خط اول درمانش را، تشخیص افتراقی اش را. فکر های آزاردهنده ای در مغزم رژه میرفت و من خواندن را ادامه دادم تا به اختلالات هذیانی رسیدم، درباره سیتالوپرام سرچ کردم، تایمرم را دوباره تنظیم کردم، خواندم، باز هم بیشتر. این چنین میتوانم زندگی کنم، جور دیگری نه. شب بخیر!
*نویسنده همیشه هم در فاز ناله نیست. اما این حقیقتی بود که باید مینوشتم.
- ۰۰/۰۶/۱۷

فقط خواستم بگم که بیدارم و واقعا حس می کنم شورشو درآوردم :)) ببخشید.